|
×× اهورامزدا ××
|
||
|
در مورد تاریخ ایران و بناهای تاریخی جهان و بعضا" سخنانی از بزرگان |
اميدوارم خوشتون بياد
اگر به زبان مردم و فرشته گان سخن گويم و عشق نداشته باشم ، به نحاس
صدادهنده و سنج فغان كننده ماننده شده ام. اگر صاحب عطيه پيشگويي باشم
و آگاه باشم بر تمام اسرار و بر تمامي دانش ها ؛ اگر ايمانم چنان كامل
باشد ، تا آنجا كه كوهها را جابجا كنم ، و عشق نداشته باشم ، هيچم
و اگر تمامي اموالم را ميان فقرا تقسيم كنم و اگر بدن خود را به آتش
بسپارم ، اما عشق نداشته باشم ، هيچ حاصلي به دستم نيست
عشق ، بردبار است ، عشق مهربان است. در آتش حسد نمي سوزد ، كبر ندارد
، غرور ندارد ، اطوار ناپسنديده ندارد ، نفع خويش را خواهان نيست ، خشم
نمي گيرد ، سوءظن ندارد ، از ناراستيشاد نمي شوند ، اما با راستي به
شعف مي آيد . در همه چيز صبر مي كند ، همه را باور مي كند ، همواره
اميد وار است و همواره ، بردبار
عشق هرگز نابود نمي شود ، اما پيشگويي ها نيست مي شوند و زبان پايان مي
يابند و دانش ما جزيي است و پيشگويي ما جزيي است ، اما آن گاه كه كامل
بيايد ، جزيي نابود خواهد شد
آن گاه كه طفل بودم همچون طفلي سخن مي گفتم و احساسم كودكانه بود ، آن
گاه كه مرد شدم ، كارهاي كودكانه را ترك گفتم
چرا كه اكنون در آيينه مي بينم ، معماوار ، و در آن هنگام ، چهره به
چهره مي بينيم اش
اكنون دانشي جزيي دارم ، و در آن هنگام خواهم شناخت ؛ همان گونه كه
شناخته شده ام
اينك اما سه چيز مي ماند : ايمان ، اميد ، و عشق. اما برترين آنها ،
عشق است
«اينها اشعارى پاك و روشن، از آن گونه است كه هر كس مى سرايد يا درباره آن انديشه مى كند. اشعار خانه و خانواده و زندگانى خصوصى، و سروده دل و جان است.»
اى نامه هاى عشق و تقوى و جوانى من، شما هستيد! مستى و نشاط شما هنوز هم مرا سرمست مى كند. براى خواندن شما به زانو درآمده ام. اجازه دهيد كه يك روز ديگر به دوران شما بازگردم. بگذاريد كه با اين همه عقل و نيكبختى، در گوشه اى پنهان شوم تا با شما گريه ساز كنم.
پس، من روزى هجده سال داشته و از خواب و خيال لبريز بوده ام. ترانه گوى اميد، مرا به لاى لاى دروغ سرگرم مى كرده و در آسمان عمرم ستاره اى مى درخشيده است و براى تو، كه نامت جز در دل نمى گذارد، خدايى بوده ام! اما دريغ كه كودكى بيش نبوده ام؛ كودكى كه امروز با همه مردى پيش او شرمسارم. اى دوران رؤيا، نيرو و مرحمت، يادت به خير. چه شبها كه در انتظار گذشتن دامانى گذشت، يا به بوسيدن دستكش از دست افتاده اى سپرى شد!
از عمر بسى آرزوها داشتم. آرزوى عشق و قدرت و افتخار. پاك و مغرور و آزاده بودم، و دلم را به صفاى كامل ايمان بود. امروز دانا و آزموده و بينا شده ام. اگر پندارهاى ديرين در خانه مرا كه ناله كنان مى گردد، كمتر بگشايند، باكى نيست.
اما چه مى شد اگر آن روزگار پرسوز، كه در ديده من تاريك و سياه مى نمود، باز مى آمد و در كنار سعادتى كه اينك در سايه خود پناهم داده است، مى درخشيد!
اى سال هاى جوانى، مگر چه كرده ام كه چنين زود از من گريختيد و كرانه گرفتيد؟ شايد مرا خرسند و خوشدل پنداشته ايد؟ با آنكه ديگر نمى توانيد بر بالهاى خود پروازم دهيد، چرا باز با چندين حسن و جمال جلوه گرى مى كنيد؟ مگر به شما چه بد كرده ام؟
آه، كه چون گذشته شيرين عمر و آن روزگار بى آلايش، با جامه سپيدى كه عشق ما بدان بسته است بر سر راهى عيان گردد، بى اختيار در آن مى آويزيم و بر بارهاى بى رنگ و رويى كه از تصورات باطل جوانى به دست مى ماند اشك تلخ مى باريم.
جوانى مرده است، بايد فراموشش كنيم! بگذاريم باد فنايى كه او را برده است ما را نيز به كرانه هاى مرموز رهبرى كند. از ما چيزى نخواهد ماند. كار ما معمايى و آدمى شبحى سرگردان است كه مى گذرد و ازوجود خود بر ديدار زندگانى سايه اى هم نمى گذارد.
ويكتور هوگو فرانسوى
ماه مه ۱۸۳۱
« زندگی »
آن چنان که قلبم را سخت به درد آورد ،
آرزو کردم ای کاش هم اکنون همچون مسیح ،
بی درنگ ، آسمان از روی زمین برم دارد .
یا لا اقل همچون قارون ، زمین دهان بگشاید
و مرا در خود فرو بلعد ،
اما ... نه ،
من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را .
من یک « متوسط » بی چاره بودم و ناچار ،
محکوم که پس از آن نیز « باشم و زندگی کنم » .
نه ، باشم و زنده بمانم .
و در این « وادی حیرت » پر هول و بیهودگی سرشار ، گم باشم .
و همچون دانه ای که شور و شوق های روییدن در درونش
خاموش می میرد و آرزوهای سبز در دلش می پژمرد ،
در برزخ شوم این « پیدای زشت »
و آن « ناپیدای زیبا » خرد گردم .
که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست .
در برزخ دو سنگ این آسیای بی رحمی که ...
« زندگی » نام دارد !
دکتر شریعتی
|
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گريبان است کسی سربرنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را نگه جز پيش پا را ديد نتواند که ره تاريک و لغزان است . وگر دست محبت سوی کس يازی به اکراه آورد دست از بغل بيرون که سرما سخت سوزان است. نفس کز گرمگاه سينه می آيد برون ابری شود تاريک چو ديوار ايستد در پيش چشمانت نفس کاينست ، پس ديگر چه داری چشم زچشم دوستان دور يا نزديک.
مسيحای جوانمرد من ! ای ترسای پير پيرهن چرکين ! هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی... دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای منم ، من ، ميهمان هر شبت ،لولی وش مغموم منم ، من ، سنگ تيپا خورده رنجور منم ، دشنام پست آ فرينش ، نغمه ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم بيا بگشای در، بگشای ، دلتنگم. حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد. تگرگی نيست ، مرگی نيست صدايی گر شنيدی ، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگذارم حسابت را کنار جام بگذارم چه می گويی که بيگه شد ، سحرشد ، بامداد آمد؟ فريبت می دهد ، بر آسمان اين سرخی بعد از سحرگه نيست. حريفا ! گوش سرما برده است ، اين يادگار سيلی سرد زمستان است. و قنديل سپهر تلگ ميدان ، مرده يا زنده به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است. حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يکسان است.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان ، نفس ها ابر ، دلها خسته و غمگين ، درختان اسکلتهای بلور آجين ، زمين دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ، غبارآلوده مهر و ماه ، زمستان است... |
|
مهدی اخوان ثالث
هنگام
هنگامه سفر بود
اينك توهمي
كالوده مي كند
سرچشمه زلال تفاهم را
اي آفتاب پاك صداقت
در من غروب كن
اي لفظ ها چگونه چنين ساده و صريح
مفهوم ديگري را
با واژه هاي كاذب مغشوش
تفسير مي كنيد ؟
ديگر به آن تفاهم مطلق
هرگز نمي رسيم
و دست آرزو
با اين سموم سرد تنفر كه مي وزد
ديگر شكوفه هاي عشق و شهامت را
ازشاخسار شوق نمي چيند
افزون شويد بين من و او
گرد غبارهاي كدورت
فرسنگها ي فاصله افزونتر
اكنون لبخند خنجري ست
آغشته زهرنا ك
و اشك
اشك دانه تزوير زندگي ست
آيا
هنگام نيست كه ديگر
دلاله وقيح
هيزم كش نفاق
اين پير زال رانده وامانده
در دادگاه عشق
به قصد اعتراف نشيند ؟
يا اين جغد شوم سوي عدم بال و پر زند
در عمق اعتكا ف نشيند
من شاهد فناي غرور رود
در ژرفناي تشنه مردار
و ناظر وقاحت كفتار بوده ام
كفتار پير مانده ز تدبيري
و شاهد شهادت شيري
در بند و خسته زنجيري
ديدم
تهديد شور شعله هاي شهامت را
مرعوب مي كند
و همچنان
كه سم گرازان تيزرو
روياي پا ك باكرگي را
به ذهن برف
منكوب مي كند
اي كاش آن حقيقت عريان محض را
هرگز نديده بودم
ديدم كه بي دريغ
با رشته فريب
اين رقعه زندگيم كوك مي خورد
داناييم به ناتواني من افزود
ديدم كه آن حقيقتت عريان ز چشم من
مكتوم مانده بود
در زير چشم باز من
اما هميشه كور
در شهرهاي پاك مقدس
در شهرهاي دور ديو و فرشته وعده ديدار داشتند
ديدم كه رود
رود كه يك روز پاك بود
اينك در استحاله سيال خويش
تسليم محض پهنه مرداب مي نمود
حمید مصدق
![]()
فرزانه كسي است كه خدا را دوست ميدارد و او را مي ستايد. شايستگی آدمی
ريشه در كردار و انديشه او دارد، نه در رنگ ، باورها، نژاد
و يا اعقاب او.
زيرااز ياد مبر دوست من،كه فرزند آگاه يك چوپان ، براي يك ملت ،
گرامي تراز وارث نا آگاه تاج و تخت پدر
است، آگاهي ، تنها نشانه شرافت توست ، مهم نيست كه
فرزند كيستي و از كدام نژادی
![]()
![]()
خدايا : به من توفيق تلاش در شکست ، صبر در نوميدي ، رفتن بي همراه ، جهاد بي سلاح ، کار بي پاداش ، فداکاري در سکوت ، دين بي دنيا ؛ مذهب بي عوام ، عظمت بي نام ، خدمت بي نان ، ايمان بي ريا ، خوبي بي نمود ، گستاخي بي خامي ، مناعت بي غرور ، عشق بي هوس ، تنهايي در انبوه جمعيت و دوست داشتن بي آنکه دوست بداند روزي کن !
اگر تنهاترين تنها شوم باز هم خدا هست......او جانشين همه ي نداشتني هاي من است
|
|