تبليغاتX
×× اهورامزدا ×× دوستان بهترين کتابخانه اينترنتي . براي خريد اقدام کنيد** **. کتابهاي خود را با ارزان ترين قيمت ها از طريق اين سايت خريداري کنيد
12 or 24 hours timer



ساعت:

دقيقه:

ثانيه:

زمان:

بهترين کدهاي جاوا اسکريپت در www.irLearn.com


irLearn.com

 
×× اهورامزدا ××
 
 
در مورد تاریخ ایران و بناهای تاریخی جهان و بعضا" سخنانی از بزرگان
 

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سيستم اگو يا فاضلاب را جهت تخليه آب شهري به بيرون از شهر اختراع كرد ايرانيان بودند .

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه اسب را به جهان هديه كردند ايرانيان بودند .

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حيوانات خانگي را تربيت كردند و جهت بهره مندي از آنان استفاده كردند ايرانيان بودند .

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه مس را كشف كرد ايرانيان بودند .

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه آتش را در جهان كشف كردند ايرانيان بودند .

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه ذوب فلزات را آغاز كردند ايرانيان بودند در شهر سيلك در اطراف كاشان .

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشاورزي را جهت كاشت و برداشت كشف كردند ايرانيان بودند .

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه نخ را كشف كردند و موفق به ريسيدن آن شدند ايرانيان بودند .

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سکه را در جهان ضرب كردند ايرانيان بودند .

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه عطر را براي خوشبو شدن بدن ساختند ايرانيان بودند .

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشتي يا زورق را ساختند به فرمان يكي از پادشاهان زن ايراني بوده است .

آيا ميدانيد : اولين ارتش سواره در دنيا توسط سام ايراني اختراع شد با 115 سرباز .

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حروف الفبا را ساختند در 7000 سال پيش در جنوب ايران ، ايرانيان بودند .

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه شيشه را كشف كردند و از آن براي منازل استفاده كردند ايراينان بودند .

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه زغال سنگ را كشف كردند ايرانيان بودند .

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه مقياس سنجش اجسام را كشف كرد ايرانيان بودند .

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه به كرويت زمين پي بردند ايرانيان بودند .

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه قاره آمريكا را كشف كردند ايراينان بودند و كريستف كلب و واسكودوگاما بر اثر خواندن كتابهاي ايراني كه در كتابخانه واتيكان بوده به فكر قاره پيمايي افتاده اند .

آيا ميدانيد : كلمه شاهراه از راهي كه كورش بين سارد پايتخت كارون و پاسارگاد احداث كرد گرفته شده .

آيا ميدانيد : كورش كبير در شوروي سابق شهري ساخت به نام كورپوليس كه خجند امروزي نام دارد .

آيا ميدانيد : كورش پس از فتح بابل به معبد مردوك رفت و براي ابراز محبت به بابلي ها به خداي آنان احترام گذاشت و در همان معبد كه بيش از 1000 متر بلندي داشت براي اثبات حسن نيت خود به آنان تاج گذاري كرد .

آيا ميدانيد : اولين هنرستان فني و حرفه اي در ايران توسط كورش كبير در شوش جهت تعليم فن و هنر ساخته شد .

آيا ميدانيد : ديوار چين با بهره گيري از ديواري كه كورش در شمال ايران در سال 544 قبل از ميلاد ساخت ، ساخته شد .

آيا ميدانيد : اولين سيستم استخدام دولتي به صورت لشگري و كشوري به مدت 40 سال خدمت و سپس بازنشستگي و گرفتن مستمري دائم را كورش كبير در ايران پايه گذاري كرد .

آيا ميدانيد : كمبوجبه فرزند كورش بدليل كشته شدن 12 ايراني در مصر و به جاي عذر خواهي فرعون مصر از ايرانيان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود و به همين دليل كمبوجيه با 250 هزار سرباز ايراني در روز 42 از آغاز بهار 525 قبل از ميلاد به مصر حمله كرد و كل مصر را تصرف كرد و بدليل آمدن قحطي در مصر مقداري بسيار زيادي غله وارد مصر كرد . اكنون در مصر يك نقاشي ديواري وجود دارد كه كمبوجيه را در حال احترام به خدايان مصر نشان ميدهد . و به هيچ وجه دين ايران را به آنان تحميل نكرد و بي احترامي به آنان ننمود .

آيا ميدانيد : داريوش کبير با شور و مشورت تمام بزرگان ايالتهاي ايران كه در پاسارگاد جمع شده بودند برگذيده شد و در بهار 520 قبل از ميلاد تاج شاهنشاهي ايران رابر سر تهاد و براي همين مناسبت 2 نوع سكه طرح دار با نام داريك ( طلا ) و سيكو ( نقره )

را در اختيار مردم قرار داد كه بعدها رايج ترين پولهاي جهان شد .

آيا ميدانيد : داريوش كبير طرح تعلميات عمومي و سوادآموزي را اجباري و به صورت كاملا رايگان بنيان گذاشت كه به موجب آن همه مردم مي بايست خواندن و نوشتن بداند كه به همين مناسبت خط آرامي يا فنيقي را جايگذين خط ميخي كرد كه بعدها خط پهلوي نام گرفت . ( داريوش به حق متعلق به زمان خود نبود و 2000 سال جلو تر از خود مي انديشيد . )

آيا ميدانيد : داريوش در پايئز و زمستان 518 – 519 قبل از ميلاد نقشه ساخت پرسپوليس را طراحي كرد و با الهام گرفتن از اهرام مصر نقشه آن را با كمك چندين تن از معماران مصري بروي كاغد آورد .

آيا ميدانيد : داريوش بعد از تصرف بابل 25 هزار يهودي برده را كه در آن شهر بر زير يوق بردگي شاه بابل بود آزاد كرد ..

آيا ميدانيد : داريوش در سال دهم پادشاهي خود شاهراي بزرگ كورش را به اتمام رساند و جاده سراسري آسيا را احداث كرد كه از خراسان به مغرب چين ميرفت كه بعدها جاده ابريشم نام گرفت .

آيا ميدانيد : اولين بار پرسپوليس به دستور داريوش كبير به صورت ماكت ساخته شد تا از بزرگترين كاخ آسيا شبيه سازي شده باشد كه فقط ماكت كاخ پرسپوليس 3 سال طول كشيد و کل ساخت کاخ ۶۵ سال به طول انجاميد .

آيا ميدانيد : داريوش براي ساخت كاخ پرسپوليس كه نمايشگاه هنر آسيا بوده 25 هزار كارگر به صورت 10 ساعت در تابستان و 8 ساعت در زمستان به كار گماشته بود و به هر استادكار هر 5 روز يكبار يك سكه طلا ( داريك ) مي داده و به هر خانواده از كارگران به غير از مزد آنها روزانه 250 گرم گوشت همراه با روغن – كره – عسل و پنير ميداده است و هر 10 روز يكبار استراحت داشتند .

آيا ميدانيد : داريوش در هر سال براي ساخت كاخ به كارگران بيش از نيم ميليون طلا مزد مي داده است كه به گفته مورخان گران ترين كاخ دنيا محسوب ميشده . اين در حالي است كه در همان زمان در مصر كارگران به بيگاري مشغول بوده اند بدون پرداخت مزد كه با شلاق همراه بوده است .

آيا ميدانيد : تقويم كنوني ( ماه 30 روز ) به دستور داريوش پايه گذاري شد و او هياتي را براي اصلاح تقويم ايران به رياست دانشمند بابلي “دني تون” بسيج كرده بود . بر طبق تقويم جديد داريوش روز اول و پانزدهم ماه تعطيل بوده و در طول سال داراي 5 عيد مذهبي و 31 روز تعطيلي رسمي كه يكي از آنها نوروز و ديگري سوگ سياوش بوده است .

آيا ميدانيد : داريوش پادگان و نظام وظيفه را در ايران پايه گذاري كرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزير بايد به خدمت بروند و تعليمات نظامي ببينند تا بتوانند از سرزمين پارس دفاع كنند .

آيا ميدانيد : داريوش براي اولين بار در ايران وزارت راه – وزارت آب – سازمان املاك – سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنيان نهاد .

آيا ميدانيد : اولين راه شوسه و زير سازي شده در جهان توسط داريوش ساخته شد .

آيا ميدانيد : داريوش براي جلوگيري از قحطي آب در هندوستان كه جزوي از ايران بوده سدي عظيم بروي رود سند بنا نهاد .

آيا ميدانيد : فيثاغورث كه بدلايل مذهبي از كشور خود گريخته بود و به ايران پناه آورده بود توسط داريوش كبير داراي يك زندگي خوب همراه با مستمري دائم شد .

آيا ميدانيد : در طول سلطنت داريوش كبير 242 حكمران بر عليه او شورش كرده بودند و او پادشاهي بوده كه با 242 مورد شورش مقابله كرد و همه را برا جاي خود نشاند و عدالت را در سرتاسر ايران بسط داد . او در سال آخر پادشاهي به اندازه 10 ميليون ليره انگلستان ذخيره مالي در خزانه دولتي بر جاي گذاشت .

داريوش در سال 521 قبل از ميلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پايين اجتماع خشنود نيستم ..

روح آنان شاد . شايد ما ذره اي ميهن  پرستي را از آنان بياموزيم.

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 7:37 قبل از ظهر  توسط نوا  | 
Doost_e_Gharib@yahoo.comDoost_e_Gharib@yahoo.com

               روز پدر  به همه باباهای گل دنیا مبارک

 

               Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1384ساعت 2:35 قبل از ظهر  توسط نوا  | 
وصيت نامه داريوش کبير !!
 
اينك كه من از دنيا مي روم، بيست و پنج كشور جز امپراتوري ايران است و در تمامي اين كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان درآن كشورها داراي احترام هستند و مردم آن كشورها نيز در ايران داراي احترامند، جانشين من خشايارشا بايد مثل من در حفظ اين كشورها كوشا باشد و راه نگهداري اين
 كشورها اين است كه در امور داخلي آن ها مداخله نكند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد .
اكنون كه من از اين دنيا مي روم تو دوازده كرور دريك زر در خزانه داري و اين زر يكي از اركان قدرت تو مي باشد، زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست. البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين حزانه بيفزايي نه اين كه از آن بكاهي، من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن، زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند، اما در اولين فرصت آن چه برداشتي به خزانه بر گردان .
مادرت آتوسا ( دختر كورش كبير ) بر گردن من حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن .
ده سال است كه من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن اين انبارها را كه از سنگ ساخته مي شود و به شكل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن به وجود نمي آيد و غله در اين انبارها چندين سال مي ماند بدون
اين كه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه بدهي تا اين كه همواره آذوغه دو ياسه سال كشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از اين كه غله جديد بدست آمد از غله موجود در انبارها براي تامين كسري خوار و بار استفاده كن و غله جديد را بعد از اين كه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو براي آذوقه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشك سالي شود .

هرگز دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافيست، چون اگر دوستان و نديمان خود را به كار هاي مملكتي بگماري و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نا مشروع نمايند نخواهي توانست آنها را مجازات كني چون با تو دوست اند و تو ناچاري رعايت دوستي نمايي. كانالي كه من مي حواستم بين رود نيل و درياي سرخ به وجود آورم ( كانال سوئز ) به اتمام نرسيد و تمام كردن اين كانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد، تو بايد آن كانال را به اتمام رساني و عوارض عبور كشتي ها از آن كانال نبايد آن قدر سنگين باشد كه ناخدايان كشتي ها ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند .
اكنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اين كه در اين قلمرو ، نظم و امنيت برقرار كند، ولي فرصت نكردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين كار را به انجام برساني، با يك ارتش قدرتمند به يونان حمله كن و به يونانيان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تنبيه كند .
توصيه ديگر من به تو اين است كه هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوي آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز اعمال ديوان را بر مردم مسلط مكن و براي اين كه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند، قانون ماليات را وضع كردم كه تماس عمال ديوان با مردم را خيلي كم كرده است و اگر اين قانون را حفظ نمايي عمال حكومت زياد با مردم تماس نخواهند داشت .
افسران و سربازان ارتش را راضي نگاه دار و با آنها بدرفتاري نكن، اگر با آنها بد رفتاري نمايي آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل كنند ، اما در ميدان جنگ تلافي خواهند كرد ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد و تلافي آن ها اين طور خواهد بود كه دست روي دست مي گذارند و تسليم مي شوند تا اين كه وسيله شكست خوردن تو را فراهم كنند .
امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا اين كه فهم و عقل آنها بيشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بيشتر شود تو با اطمينان بيشتري حكومت خواهي كرد .
همواره حامي كيش يزدان پرستي باش، اما هيچ قومي را مجبور نكن كه از كيش تو پيروي نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسي بايد آزاد باشد تا  هر كيشي كه ميل دارد پيروي كند .
بعد از اين كه من زندگي را بدرود گفتم ، بدن من را بشوي و آنگاه كفني را كه من خود فراهم كردم بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مكن تا هر زماني كه مي تواني وارد قبر بشوي و تابوت سنگي من را آنجا ببيني و بفهمي كه من پدرت پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست و پنج كشور سلطنت مي كردم مردم و تو نيز خواهيد مرد زيرا كه سرنوشت آدمي اين است كه بميرد، خواه پادشاه بيست و پنج كشور باشد ، خواه يك خاركن و هيچ كس در اين جهان باقي نخواهد ماند، اگر تو هر زمان كه فرصت بدست مي آوري وارد قبر من بشوي و تابوت مرا ببيني، غرور و خودخواهي بر تو غلبه نخواهد كرد، اما وقتي مرگ خود را نزديك ديدي، بگو قبر مرا مسدود كنند و وصيت كن كه پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اين كه بتواند تابوت حاوي جسدت را ببيند.
زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعي و هم قاضي نشو، اگر از كسي ادعايي داري موافقت كن يك قاضي بي طرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار دهد و راي صادر كند، زيرا كسي كه مدعيست اگر قضاوت كند ظلم خواهد كرد.
هرگز از آباد كردن دست برندار زيرا كه اگر از آبادكردن دست برداري كشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت، زيرا قائده اينست كه وقتي كشوري آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود، در آباد كردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازي را در درجه اول قرار بده .
عفو و دوستي را فراموش مكن و بدان بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولي عفو بايد فقط موقعي باشد كه كسي نسبت به تو خطايي كرده باشد و اگر به ديگري خطايي كرده باشد و تو عفو كني ظلم كرده اي زيرا حق ديگري را پايمال نموده اي .
بيش از اين چيزي نمي گويم، اين اظهارات را با حضور كساني كه غير از تو اينجا حاضراند كردم تا اين كه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را كرده ام و اينك برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس مي كنم مرگم نزديك شده است . 
از سايت :www.topiranian.com


 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1384ساعت 2:20 قبل از ظهر  توسط نوا  | 
آتش جشن سده ، آتش مهر وطن است

                   کان در این ملک نخواهد که شب تار بود

 در چنین جشن طرب ، آری خورشید دگر

                  گر بتابد ز دل خاک  ، سزاوار بود

خرم است این سده و شادروان باد که گفت

                 (( شب جشن سده را حرمت بسیار بود  ))

                                                                                **  محمد دبیر سیاقی **

 

به یک هفته به پیش یزدان بدند

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384ساعت 11:26 بعد از ظهر  توسط نوا  | 
عجایب هفت گانه - معبد آرتمیس

معبد آرتمیس در شهر افه سوس (Ephesus) در حدود 50 کیلومتری شهر ازمیر (Izmir) ترکیه قرار داشته است. این معبد به عنوان زیباترین بنای روی زمین شناخته می شده است و به همین دلیل در میان عجایب هفت گانه جا دارد.

هرچند که زیربنای باقی مانده از این معبد تاریخ ساخت آنرا قرن هفتم قبل از میلاد مشخص میکند، اما راه یافتن معبد آرتمیس در فهرست عجایب هفت گانه به حدود 550 قبل از میلاد مربوط میشود. این بنا که به آن معبد بزرگ مرمرین گفته میشود، توسط کروسوس (Croesus) شاه لیدی به کرسیفون (Chersiphron) معمار یونانی سفارش داده شد. معبد با مجسمه های برنزی که توسط ماهرترین مجسمه سازان آن زمان ساخته شده بودند تزئین شده بود. هنرمندانی نظیر فیدیاس (Pheidias)، پلی کلیتوس (Polycleitus)، کرسیلاس (Kresilas) و فرادمون (Phradmon).

معبد آرتمیس هم به عنوان یک محل داد و ستد کالا و هم به عنوان آموزشگاه مذهبی مورد استفاده قرار میگرفت. در طی سالها، بازرگانان، جهانگردان، صنعتگران و پادشاهان از این محل مقدس دیدن میکردند و احترام خود را با آوردن هدایای مختلف ابراز می نمودند. تحقیقات اخیر باستان شناسی به یافتن تعدادی از این هدایا که شامل مجسمه های طلا و عاج آرتمیس، گوشواره ها، دستبندها و گردنبندهایی زیبا اثر صنعتگران پارس و هند هستند منجر شده است.

در شب 21 جولای سال 356 قبل از میلاد، مردی به نام هروستراتوس (Herostratus) برای جاودانه کردن نام خود در تاریخ، معبد را آتش زد و درواقع به هدف خود دست یافت. عجیب اینکه اسکندر کبیر هم در همین شب متولد شد. بنا به گفته پلوتارک (Plutarch) تاریخ نگار، در آن شب آرتمیس چنان درگیر مراقبت از زاده شدن اسکندر بود که نتوانست از معبد خود محافظت کند.

اسکندر پس از فتح آسیای صغیر اقدام به ساخت مجدد معبد کرد که تا بعد از مرگ وی در سال 323 قبل از میلاد، همچنان در دست ساختمان بود. در قرن اول پس از میلاد، هنگامی که سنت پل برای تبلیغ مسیحیت به افه سوس سفر کرد، با عده زیادی از پیروان آرتمیس مواجه شد که به هیچ وجه قصد ترک الهه خود را نداشتند. در سال 262 میلادی معبد توسط قبیله گوت Gothsمجددا ویران شد. اهالی شهر قسم خوردند تا آنرا مجددا بنا کنند. در قرن چهارم میلادی، بیشتر اهالی افه سوس به مسیحیت گرویده بودند و معبد شکوه و جلال خود را از دست داده بود. اهالی افه سوس پس از آخرین تهاجم منجر به ویرانی معبد در سال 401 میلادی، کم کم شهر را ترک کردند و این شهر متروک در اواخر قرن 19 میلادی کشف و حفاری شد. این اکتشافات زیربنای معبد را نمایان ساخت.

شرح کوتاهی از بنا


بقایای معبد آرتمیس

این معبد با زیر بنای چهار گوش خود، برخلاف نمونه های دیگر از مرمر ساخته شده و یک ورودی زیبا و تزئینی به حیاط بزرگ ساختمان داشته است. پلکان مرمری طبقه همکف را به بالکن هایبلند و عظیمی متصل میکردند که کف آن در حدود 80 متر در 130 متر بوده است.127 ستون در این بنا به کار رفته بوده که ارتفاع آنها 20 متر و با سرستونهای ایونیک و کناره های کنده کاری شده بوده است. ستونها در ردیفهای منظم در کل محوطه به جز منطقه مرکزی-که محل قرار گیری خانه الهه بود- قرار گرفته بودند.

این معبد تعداد فراوانی از آثار هنری را در خود جا داده بود، از جمله مجسمه برنزی باستانی از قبیله آمازون که توسط بهترین هنرمندان دوران ساخته شده بودند. هنگامی که سنت پل به دیدن شهر آمده بود، معبد با ستونهای طلایی و مجسمه های کوچک نقره ای و نقاشی های متعدد تزئین شده بود. هیچ شاهدی مبنی بر وجود مجسمه آرتمیس در مرکز معبد وجود ندارد اما دلیلی هم برای وجود نداشتن آن در دست نیست.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384ساعت 8:50 بعد از ظهر  توسط نوا  | 
جبران خليل جبران

در  سال1931میلادی «جِیران خلیل جِبران» نویسنده، شاعرو

 فیلسوف لبنانی دار فانی را وداع گفت . جبران خلیل جبران

 ششم ژانویه سال 1883 میلادی در لبنان شمالی دیده به

 جهان گشود . به دلیل اینکه پیروان ادیان مختلف در لبنان به

 طور مسالمت آمیز در کنار یکدیگر در حال زندگی اند ، جبران

 نیز در میان این ادیان مختلف به همزیستی ادیان  خو گرفت 

 و این امر به وضوح در میان آثار او نمایان است . مادرش کامیلا

  راحمه ، جبران را از سومین شوهر خود با نام خلیل جبران

حامله شد . ماریانا و سلطانا دو خواهر کوچکتر او بودند . جبران

 خلیل جبران در هشت سالگی به همراه خانواده اش  به آمریکا

 رفت و در 25 ژوئن 1895 میلادی سفری به نیویورک داشت . وی

پس ازآن  برای بار دوم ،در سال 1898 به همراه خانواده اش وارد

   لبنان شد . او در بین  سالهای 1898 تا 1902 در دانشگاه لبنان 

 به تحصیل پرداخت . پس از اینکه اعضای خانواده اش در سال 1902

 دار فانی را  وداع گفتند او در همان سال برای دومین بار به ایالات

 متحده آمریکا مهاجرت کرد . جبران در سل 1908 به پاریس سفر

کرد اما پس از مدتی دوباره به آمریکا بازگشت . وی در سال 1914

در پاریس نمایشگاهی از آثار نقاشی خود را برپا کرد .  او در سال

1918 میلادی نخستین مجموعه شعرش را با نام دیوانه به زبان

انگلیسی منتشر کرد . پیش قراول (1920 )  ،پیامبر (1923 ) ،

شن و کف ( 1926 ) ، مسیح پسر انسان (1928 ) از دیگر آثارادبی 

او به زبان انگلیسی است . ارواح عاصی  (1908 ) ، بالهای شکسته

 (1912 ) و یک اشک ویک لبخند  ( 1914 ) از عناوین مهمترین آثار

 او به زبان عربی هستند . وی در حوزه علوم روانشناختی نیز آثار

 گرسنگی از خود به جای نهاده است  که از میان آنها می توان به

 زمین خدایان (  1931 ) و باغ پیامبر (1933 ) میلادی اشاره کرد .

 این عارف شاعر در دهم آوریل سال 1931 میلادی در سن چهل

 و هشت سالگی در نیویورک بر اثر سرطان در گذشت .... 

 از من می پرسید که چگونه دیوانه شدم. چنین روی داد: یک روز،

 بسیار پیش از آنکه خدایان بسیار به دنیا بیایند، از خواب عمیقی

بیدار شدم و دیدم که همه نقابهایم را دزدیده اند. پس بی نقاب

در کوچه های پر از مردم دویدم و فریاد زدم « دزد، دزد، دزدان

نابکار.» مردان و زنان بر من خندیدند و پاره ای از آنها از ترس من

 به خانه هایشان پناه بردند.هنگامی که به بازار رسیدم، جوانی

 که بر سر بامی ایستاده بود فریاد برآورد «این مرد دیوانه است.»

 من سر برداشتم که او را ببینم؛ خورشید نخستین بار چهره

 برهنه ام را بوسید. نخستین بار خورشید چهره برهنه مرا بوسید

 و من از عشق خورشید مشتعل شدم، و دیگر به نقابهایم نیازی

 نداشتم.»

                                                                                                                      بخشی از کتاب" دیوانه

********************************************

جبران خلیل جبران:
بهترین بخشی را در هر فرد جست وجو کن و این را به او بگو.

همه ما به چنین محرکی نیازمندیم، هر بار که از کار من ستایش

می شود، فروتن تر می گردم چون احساس نادیده گرفته شدن

یا ناخوشایند بودن نمی کنم. نگریستن به عظمت همسایه ات را

بیاموز و عظمت خودت را نیز بنگر.

************************************************

جبران خلیل جبران « نامه های عاشقانه یک پیامبر »:
نفرت به همان اندازه دوست داشتن ، خوب است . یک دشمن

می توان به خوبی یک دوست باشد . برای خود زندگی کن،

زندگیت را بزیی، سپس به راستی دوست انسان خواهی شد .  

شاد و سر بلند باشید در پناه حــق

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 4:46 بعد از ظهر  توسط نوا  | 

تاريخ‌ نجوم

امير محمد گميني

نجوم‌ دورة‌ اسلامي‌


اعراب‌ پيش‌ از اسلام‌ در نجوم‌ محاسباتي‌ و پيش‌ بيني‌ وضعيت‌ افلاك‌ تبحري‌ نداشتند و دانش‌ آنان‌ محدود مي‌شد به‌ جهت‌ يابي‌ از طريق‌ ستارگان‌ و منازلي‌ كه‌ براي‌ ماه‌ معين‌ نموده‌ بودند. بقيه‌ دانش‌ايشان‌ از نجوم‌ مربوط‌ به‌ پيش‌ گويي‌هاي‌ جوي‌ و طالع‌ بيني‌ بوده‌است‌. اواخر قرن‌ دوم‌ هجري‌ شروع‌ آشنايي‌ مسلمانان‌ با فلسفه‌ و علوم‌ يونانيان‌ از غرب‌ و رياضيات‌، فلسفه‌ و عرفان‌ هند و ايران‌ از شرقِ بوده‌ است‌. خلفاي‌ عباسي‌ اهتمام‌ زيادي‌ در حمايت‌ از نهضت‌ ترجمه‌ آثار خارجي‌ داشتند و هر چند به‌ نظر مي‌رسد خلفا، در تشويق‌ نهضت‌ ترجمه‌ به‌ دنبال‌ اهداف‌ سياسي‌ خود بوده‌اند، چرا كه‌ با پرداختن‌ به‌ فلسفة‌ يوناني‌ و عرفان‌ شرقي‌ وامتزاج‌ آنها با علوم‌ قرآني‌، مي‌توانستند داعيان‌ حقيقي‌ خلافت‌ راهرچه‌ بيشتر در حاشيه‌ قرار دهند. ولي‌ دانشمندان‌ آن‌ دوره‌ نه‌ براي‌ قرب‌ به‌ خلفا، بلكه‌ براي‌ ارزشي‌ كه ‌در علومي‌ مانند نجوم‌ و رياضيات‌ يافته‌ بودند و همچنين‌ نيازهاي‌ كاربردي‌ به‌ نجوم‌ (براي‌ شمار زمان‌) و رياضيات‌ و هندسه‌، ذوقِ وشوقِ بسياري‌ نسبت‌ به‌ اين‌ علوم‌ درخود احساس‌ مي‌نمودند."بتّاني‌" يكي‌ از منجمين‌ سخت‌ كوش‌ آن‌ دوره‌ مي‌گويد، "در نهادآدمي‌، طبعي‌ وجود دارد كه‌ براي‌ دستيابي‌ به‌ حقيقت‌ اشياء كوتاهي‌ مي‌كند، ولي‌ ميتوان‌ با بحث‌ كوشي‌ و خويشتن‌ داري‌، مخصوصاً به‌ روزگار دراز، آن‌ را از ميان‌ برد. درستي‌ نظر و به‌ كار انداختن‌ انديشه‌ و بردباري‌ بر رسيدن‌ به‌ چيزها البته‌ هر اندازه‌ دشوار باشد، به‌ طبع‌ آمدمي‌ مدد مي‌رساند. و ماية‌ نيكبختي‌ مي‌شود و كمي‌ بردباري‌ و تنبلي‌ و شيفتگي‌ بر خود نمايي‌ در نزد پادشاهان‌ به‌ بهانة‌اينكه‌ به‌ چيزي‌ دست‌ يافته‌ است‌ كه‌ دسترسي‌ به‌ آن‌ ممكن‌ نيست‌، ماية‌ خزلان‌ است‌. از بزرگترين‌ دانشها از حيث‌ مقام‌ و دلچسب‌ترين‌ و جانفروزترين‌ علوم‌ كه‌ سخت‌ باعث‌ تيزي‌ فكر ونظر مي‌شود و عقل‌ را پرورش‌ ميدهد، پس‌ از علوم‌ ديني‌، كه‌ نداشتن‌ آن‌ بر آدمي‌ روا نيست‌، علم‌ صناعت‌ نجوم‌ است‌."
در آن‌ زمان‌، گفته‌ مي‌شد كه‌، سه‌ دانش‌ وجود دارد. فقه‌ براي‌ دين‌، طب‌ براي‌ تن‌، و نجوم‌ براي‌ زمان‌.
مسلمانان‌ در زمان‌ نهضت‌ علمي‌ خود به‌ چيزي‌ نيازمند بودند كه ‌آنان‌ را به‌ پژوهش‌ كامل‌ در مسائل‌ نجومي‌ رهبري‌ كند، كتابهايي‌ كه‌آنان‌ را به‌ انديشيدن‌ و ملاحظه‌ كردن‌ برانگيزاند و به‌ رسيدن‌ به ‌شناخت‌ علتهاي‌ ظواهر و نمودها تحريك‌ كند، و شوِق دست‌يافتن‌ به‌ علم‌ نجوم‌ به‌ خاطر جلالت‌ قدر آن‌، و نه‌ به‌ خاطر منافع‌ مادي‌ كه‌ از آن‌ حاصل‌ مي‌شود، در جان‌ ايشان‌ بيدار كند. از خوشبختي‌ به‌ كتابهاي‌ يونانيان‌ دست‌ يافتند. ازجمله‌ كتاب‌ اصول‌ اقليدس‌. كتاب‌ المجسطي‌ بطليموس‌ كه‌ طريقة‌ تطبيق‌ و استعمال‌اين‌ براهين‌ را در حركات‌ آسماني‌ و چگونگي‌ رصد كردن‌ و لزوم‌ مداومت‌ بر اين‌ كار را به‌ ايشان‌ نشان‌ داد.
ارتباط‌ بعضي‌ احكام‌ شريعت‌ با مسائل‌ نجومي‌، سبب‌ توجه‌ بيشترمسلمانان‌ به‌ شناسايي‌ امور آسماني‌ شد و حتي‌ علماي‌ ديني‌ را برآن‌ داشت‌ كه‌ سودمندي‌ آنچه‌ به‌ نام‌ قسمت‌ محاسباتي‌ علم‌ نجوم‌ناميده‌ مي‌شود را مورد ستايش‌ قرار دهند. به‌ همين‌ دليل‌ جز گروه ‌اندكي‌ به‌ نكوهش‌ علم‌ نجوم‌ پرداختند. غزالي‌ يكي‌ از علماي‌ ديني‌آن‌ دوره‌ مي‌گويد:
"كساني‌ هستند كه‌ دانش‌ نجوم‌ را منكر مي‌شوند و چنان‌ مي‌پندارندكه‌ هرچه‌ در اين‌ باره‌ گفته‌ شده‌ برخلاف‌ شرع‌ است‌... در حالي‌ كه‌ در شرع‌ سخني‌ در نفي‌ يا اثبات‌ به‌ اين‌ علوم‌ نيست‌. ودر اين‌ علوم‌ تعرضي‌ به‌ علوم‌ ديني‌ نيست‌." توجه‌ نماييد كه‌ از همان‌ ابتداي‌ كار تعاليم‌ مذهبي‌ را از مسائل ‌علمي‌ جدا نمودند تا از بروز مشكلاتي‌ مانند آنچه‌ براي‌ گاليله‌ وامثالهم‌ اتفاِ افتاد، جلوگيري‌ كنند.

احكام‌ شرعي‌ دربارة‌ روزه‌، منجمان‌ را برآن‌ داشت‌ كه‌ دربارة‌ مسائل‌ دشوار و وابسته‌ به‌ شرايط‌ رؤيت‌ هلال‌ و احوال‌ شفق‌ به‌جستجو برخيزند و ضابطه‌ هايي‌ براي‌ پيش‌ بيني‌ رؤيت‌ پذيري‌ هلال‌ ماه‌ ارائه‌ نمايند. به‌ همين‌ جهت‌ در انجام‌ فعاليت‌هاي‌ رصدي‌و همچنين‌ محاسبات‌ نه‌ تنها ايراداتي‌ به‌ منظومة‌ بطليموس‌ وارد ساختند بلكه‌ روشهاي‌ تازه‌اي‌ آوردند كه‌ درميان‌ يونانيان‌ و وايرانيان‌ و هنديان‌ سابقه‌ نداشت‌.

نقد هيات‌ بطليموس‌:

به‌ دوران‌ ابن‌ سينا از جهاتي‌ به‌ دورانهاي‌ قبل‌تر مي‌رسد. به‌ عنوان ‌مثال‌ بنوموسي‌ (قرن‌ سوم‌) هم‌ بطليموس‌ با نقد مي‌كرد. منتها نه‌مدل‌ها را، بلكه‌ نقد از جنبة‌ رصد و تصحيح‌ داده‌هاي‌ رصدي‌ يامثلاً عبدالرحمان‌ صوفي‌، درمقدمه‌ي‌ كتاب‌ صورالكواكب‌ ايراداتي‌بر بطليموس‌ مي‌گيرد، كه‌ موضع‌ بعضي‌ ستارگان‌ را با دقت‌ تعيين‌ننموده‌ است‌.
مي‌بينيم‌ كه‌ از دوران‌ ابن‌ هيثم‌ و ابن‌ سينا، نقد جنبه‌هاي‌ خاصي‌ از مدل‌هاي‌ بطليموسي‌ آغاز مي‌شود. نوشتن‌ كتابي‌ به‌ نام‌ "تذكرة‌ٌ في‌علم‌ الهيئه‌" به‌ اوج‌ خود مي‌رساند. اين‌ كتاب‌ حاوي‌ مدل‌ هايي‌ بو دمتفاوت‌ با مدلهاي‌ استاندارد بطليموسي‌.
تذكره‌ سي‌ فصل‌ است‌ و فقط‌ يك‌ فصل‌ آن‌ به‌ مدل‌هاي‌ غيربطليموسي‌ اختصاص‌ دارد. به‌ قول‌ خواجه‌ نصير طوسي‌ اين‌ كتاب‌حكاية‌ يا روايتي‌ از المجسطي‌ است‌. يعني‌ المجسطي‌ را به‌ طريق‌خاصي‌ - از ديدگاه‌ هيات‌ - توضيح‌ ميدهد. يعني‌ در پي‌ القاي‌ تصويري‌ بزرگ‌ مقياس‌ از عالم‌ است‌. در اين‌ سنت‌ هيات‌ نويسي‌ بود كه‌ نخستين‌ شكلها بر بطليموس‌ وارائه‌ مدل‌هاي‌ غير بطليموسي‌ آغاز شد. اهداف‌ منجمي‌ مانند ابن‌هيثم‌ طوسي‌ درنقد هيات‌ بطليموسي‌ اين‌ بود كه‌ تلاش‌مي‌كردندعلمي‌ پديد آورند كه‌ در آن‌ سازگاري‌ و انسجام‌ باشد. درهيات‌ بطليموسي‌ تناقضهايي‌ وجود دارد. مسائلي‌ مانند نقطة‌ معدل‌المسير كه‌ انسجام‌ هيات‌ بطليموسي‌ را بر هم‌ مي‌زنند و فهمشان‌ ازجنبة‌ فيزيكي‌ هم‌ دشوار بود.
منجمين‌ اسلامي‌ براي‌ ايجاد انسجام‌ در مدل‌هاي‌ نجومي‌ وآفريدن‌ علمي‌ كه‌ كامل‌ و سازگار باشد، به‌ ارائه‌ مدل‌هاي‌ جديدپرداختند.

ابن‌ شاطر از منجمين‌ پركار و بعد از طوسي‌ است‌. اهميت‌ ابن‌شاطر ازدو جهت‌ است‌: طراحي‌ و تكميل‌ آلات‌ نجوم‌، به‌ ويژه‌ساخت‌ ساعت‌ آفتابي‌ و اسطرلاب‌ و ديگري‌ نظرية‌ سياره‌اي‌ او. دراين‌ نظريات‌ تلاشهايي‌ براي‌ تكميل‌ فرضيه‌هاي‌ اخترشناسان‌پيشين‌ و پالايش‌ نظام‌ بطليموسي‌ از خطاها به‌ چشم‌ مي‌خورد ولي‌ضمن‌ انتقاد اغلب‌ نظريات‌ بطليموس‌، بر اساس‌ رصدها و الگوهاي‌مندرج‌ در "الزيج‌ الجديد" خود، نظريه‌اي‌ متفاوت‌ با بطليموس‌ارائه‌ كرده‌ است‌. ابن‌ شاطر حركت‌ خورشيد را از ديد زمين‌ به‌صورت‌ مجموع‌ حركتهاي‌ تدويري‌ در نظر گرفته‌ است‌ ولي‌ در اين‌منظومه‌ به‌ طور آشكار فلك‌ حامل‌ خارج‌ از مركز و فلك‌ معدل‌المسير را كه‌ در مدل‌ بطليموسي‌ آمده‌ حذف‌ كرده‌ و جاي‌ آنها را ازفلكهاي‌ تدوير درجة‌ دوم‌ استفاده‌ كرده‌ است‌ (شكل) هدف‌نهايي‌ وي‌ نه‌ اصلاح‌ مباني‌ نجوم‌ عملي‌، بلكه‌ بوجود آوردن‌ يك‌نظريه‌ سياره‌اي‌ است‌ كه‌ از حركات‌ يكنواخت‌ درمدارهاي‌ دايره‌اي‌فراهم‌ آمده‌ باشند درمورد خورشيد هيچ‌ مزيتي‌ از فلك‌ تدويراضافي‌ بدست‌ نياورد. در مورد ماه‌ اين‌ تمهيد جديد تا حدي‌ عيب‌نظرية‌ بطليموسي‌ را اصلاح‌ كرد. وي‌ با سوار نمودن‌ چند فلك‌ تدوير روي‌ هم‌ حركات‌ آسماني‌ را بدون‌ فلك‌ معدل‌ المسيرتوضيح‌ دهد.
امروزه‌ آشكار شده‌ است‌ كه‌ ارتباطي‌ ميان‌ مدل‌ اين‌ شاطر و مدل‌كپرنيكي‌ وجود دارد. نخستين‌ بار در سال‌ 1950 ميلادي‌ نظريه‌ي‌سيارة‌ ابن‌ شاطر مورد پژوهش‌ قرار گرفت‌ و معلوم‌ شد كه‌ الگوهاي‌وي‌ از نظر رياضي‌ با الگوهاي‌ كپرنيكي‌ يكي‌ است‌. تحقيفات ‌دربارة‌ ارتباط‌ بين‌ كپرنيك‌، ابن‌ شاطر و طوسي‌ و كشف‌ مدل‌هاي‌غير بطليموسي‌ هنوردر مراحل‌ اوليه‌ قرار دارد.
البته‌ به‌ اين‌ نكته‌ توجه‌ كنيد كه‌ بر سر يكي‌ دو مدل‌ نيست‌، بلكه‌مدل‌هاي‌ زيادي‌ وجود دارند كه‌ متشابهند. علاوه‌ بر مدل‌هارهيافتهاي‌ مشابهي‌ هم‌ وجود دارد. در واقع‌ اين‌ سنت‌ هيات‌ را به‌صورت‌ ميراثي‌ در طرح‌ كپرنيك‌ مي‌بينيم‌ اين‌ هيات‌ جهان‌ اسلام‌ به‌عنوان‌ يك‌ زمينه‌ و بستر اهميت‌ زيادي‌ دارد. باوركردن‌ اين‌ مسأله‌مشكل‌ است‌ كه‌ كپرنيك‌ توانسته‌ باشد كه‌ اين‌ سنت‌ هفتصد ساله‌اي‌كه‌ منجمين‌ دوره‌ اسلامي‌ در تشريح‌ و تصحيح‌ مدل‌هاي‌ پيشين‌بوجود آوردند را به‌ تنهايي‌ در خلال‌ عمر خود پديد آورد. امروزه‌شكي‌ باقي‌ نمانده‌ است‌ كه‌ كپرنيك‌ با نظريات‌ مسلمانان‌ به‌ طورگسترده‌اي‌ آشنايي‌ داشته‌ است‌. پس‌ مسئله‌ بدين‌ شكل‌ است‌ كه‌كپرنيك‌ وارث‌ سنت‌ ما قبل‌ خود بوده‌ است‌.

درتعبيري‌ از لرد راذرفورد، يكي‌ از پايه‌ گذاران‌ تئوري‌ اتمي‌جديد:


"اين‌ واقعيت‌ اشياء نيست‌ كه‌ كسي‌ به‌ تنهاي‌ به‌ كشفي‌ بزرگ‌ وناگهاني‌ نايل‌ شود. علم‌ گام‌ به‌ گام‌ پيش‌ مي‌رود و كارايي‌ هر كس‌ به‌پيشينيان‌ او وابسته‌ است‌. دانشمندان‌ بر انديشه‌هاي‌ يك‌ تن‌ تكيه‌نمي‌كنند. بلكه‌ از تركيب‌ هوشمنديهاي‌ هزاران‌ تن‌ بهره‌ مي‌گيرند.
از ديگر ابداعات‌ منجمين‌ اين‌ دوره‌، ساخت‌ اولين‌ رصد خانه‌هابود. رصدخانه‌هاي‌ سمرقند و مراغه‌ از دقيق‌ترين‌ رصدخانه‌هاي‌اين‌ دوره‌ بوده‌ است‌. رصد خانة‌ مراغه‌ كه‌ بعدها "تيكو براهه‌" رصدخانه‌ مشهورش‌ را از روي‌ آن‌ ساخت‌ تشنج‌ به‌ رسالات‌ و زيج‌ها(جداول‌ نجومي‌) و داده‌هاي‌ رصدي‌ بسياري‌ شد. زيج‌ ايلخاني‌نتيجه‌ كارهاي‌ او و شاگردانش‌ بوده‌ است‌.
شايد خالي‌ از لطف‌ نباشد كه‌ نامي‌ هم‌ از ابوسعيد سنجري‌ منجم‌ايراني‌ بريم‌. ولي‌ اقدام‌ به‌ ساخت‌ اسطرلابي‌ نمود و معروف‌ به‌زورقي‌ كه‌ امروزه‌ تنها آنچه‌ بيروني‌ دربارة‌ آن‌ گفته‌ در اختيار داريم‌:
"اساس‌ كار اين‌ اسطرلاب‌ آن‌ است‌ كه‌ زمين‌ و سيارات‌ متحرك‌ وستارگان‌ ثابت‌ باشد. اين‌ مشبهه‌اي‌ است‌ كه‌ حل‌ آن‌ دشوار است‌ واين‌ از روي‌ عجيب‌ مي‌نمايد كه‌ چگونه‌ چيزي‌ را پنداشته‌اند كه‌ حل‌آن‌ بسيار آسان‌ است‌ و ابن‌ سينا در كتاب‌ شفاء بطلان‌ آنرا اثبات‌نموده‌ است‌."

منجمين‌ دوره‌ اسلامي‌ فعاليت‌هاي‌ ارزشمندي‌ داشتند ولي‌ چراادامه‌ دهندگان‌ بعدي‌ ايشان‌ كساني‌ ديگر بودند؟ اي‌ كاش‌ منجمين‌ و فلاسفه‌ به‌ جاي‌ هدر دادن‌ ذهن‌ و وقت‌ خود در فلسفه‌ بافي‌هاي ‌مذهبي‌ و غير مذهبي‌، بيش‌ از اين‌ به‌ كار بر روي‌ مدل‌ها وفعاليت‌هاي‌ علمي‌ پرداخته‌ بودند تا به‌ جاي‌ سپردن‌ پرچم‌ علم‌ به‌دست‌ ديگران‌، خود وارث‌ خود باشند.

آگاهي‌ از سخت‌ كوشي‌ و استواري‌ پدرانمان‌ شايد به‌ ما نزد درس‌سخت‌ كوشي‌ و استواري‌ بدهد. گاهي‌ از عدم‌ آشنايي‌ خودم‌ ودوستانم‌ از اين‌ ميراث‌ فرخنده‌ احساس‌ شرمندگي‌ مي‌كنم‌ و فكرمي‌كنم‌ چگونه‌ ممكن‌ است‌ مردماني‌ نه‌ تنها از تاريخ‌ علمي‌ پدران‌خود آگاهي‌ نداشته‌ باشند، بلكه‌ تهمت‌ هايي‌ ناروا مبني‌ بر عدم‌انديشه‌ ورزي‌ صحيح‌ علمي‌ بر ايشان‌ وارد سازند. اميدوارم‌ علاقه‌به‌ تاريخ‌ علم‌ را در كنار عشق‌ به‌ علم‌ قرار دهيم‌. مطالعة‌ تاريخ‌ علم‌ بويژه‌ تاريخ‌ علوم‌ اجدادمان‌ نه‌ تنها در مااحساس‌ غرور آفريند، بلكه‌ تلقي‌ صحيح‌ آنها از علم‌ و دانش‌ آموزي‌رادر ذهن‌ و فكر و حرف‌هاي‌ ما خواهد نشاند.

منابع‌:

1 - طرح‌ فيزيكي‌ هاروارد، جلد دوم‌ ،فصل‌ 5

2 - فلسفة‌ علم‌، نيكولاس‌ كاپاله‌ي‌

3 - مجلة‌ نجوم‌ ،شماره‌ 61، صفحه‌ 8

4 - دايرة‌ المعارف‌ اسلامي‌

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط نوا  | 
انتقال قدرت در شاهنامه همواره ماهيتي زنانه دارد

تهران _27 ارديبهشت 1384 _ میراث خبر

گروه فرهنگ، ميترا بختيار: متاسفانه كارهاي پژوهشي زيادي در مورد زنان شاهنامه انجام نگرفته است و بيشتر تحقيقاتي كه تا به حال شده كارهاي توصيفي است نه تحليلي. دكتر محمود اميدسالار، شاهنامه‌پژوه، با ذكر اين مطلب مي‌افزايد: «هنوز هم با گذشت سي و اندي سال بهترين تحقيق مقاله‌اي است كه پروفسور جلال خالقي مطلق در سال 1971 با عنوان «Die Frauen im schāhname» (زنان در شاهنامه) در آلمان به چاپ رسانده است.

با توجه به سال چاپ مي‌توان به خلا چنين پژوهش‌هايي كه به روز باشد پي برد.

دكتر اميد سالار در رد نظر «تئودور نولدكه» كه در كتاب مهم خود در مورد حماسه ملي ايرانيان نوشته است: «زنان در شاهنامه نقش موثري ندارند و حضور آنان تنها به عنوان موضوعي براي عشق و يا هوس مطرح مي‌شود.» مي‌گويد خواندن دقيق اشعار فردوسي ديدگاه كاملا متفاوتي در مورد زنان به ما عرضه مي‌كند و اميدوارم بتوانم تحليلي منصفانه و به دور از تعصب در مورد زنان شاهنامه ارايه كنم.»

وي پس از اين شواهدي معرفي مي‌كند كه جوهره زنانگي آنها نقشي حياتي در پيشبرد سلاست و رواني داستان‌هاي منظوم شاهنامه دارد.

گرچه وي توجه خواننده را در بررسي جزييات شواهد برمي‌انگيزد ولي نهايتا قضاوت را به خود خواننده محول مي‌كند.

در ابتدا وي براي تاكيد بر حضور فعال زنان در اسطوره‌هاي قديمي ايراني اشاره‌اي به آفرينش از ديدگاه زرتشتيان مي‌كند و نقش موثر نمادهاي زنانگي (جهي = از نيروهاي اهريمني) و (سپندارمذ = امشاسپند موكل بر زمين و از نيروهاي نيكي) را در شكل‌گيري آفرينش و گذر از دوره ايستايي قبل از آن بازگو مي‌كند. «وجود زنان نه تنها در سپيده‌دم خلقت موثر بوده است، بلكه در رستاخيز ايرانيان پيش از اسلام نيز تنها با حضور زنان، عبور از پل چينود ميسر مي‌شود.»

همراهي زني زيبا و معطر با روح فرد پارسا و همراهي زني ديوسيما و متعفن با روح فرد تبه‌كار حضور موثر زنان را در اين واپسين دم انتقال بيان مي‌كند.

حضور زنان در لحظات انتقال دو انگيزه ضروري دارد: نخست نياز غير قابل انكار به وجود زن براي زايش و ادامه هستي؛ و دوم ترس بشر از ناشناخته‌ها كه او را نيازمند حمايت و پشتيباني مادرانه مي‌سازد تا در پناه آغوش مادر بتواند بر تشويش خود چيره شود.

در شاهنامه نيز هر كجا كه قدرت سياسي دست به دست مي‌شود و يا وقتي كه صورت خاصي از قدرت به وجود مي‌آيد، همواره ماهيتي زنانه در ماجرا نقش دارد.

دكتر اميد سالار در مقاله خود با عنوان «يادداشتي در مورد برخي زنان شاهنامه»، با آوردن مثال‌هاي متعددي از شاهنامه نشان داده كه چگونه زنان در نقش‌هاي متفاوتي چون مادر، ملكه، معشوقه و يا حتي نماد‌هاي دسيسه‌گر زنانه، در به قدرت رسيدن برخي از مردان و پادشاهان و يا سقوط و فروپاشي برخي ديگر تاثير بسزايي داشته‌اند.

درگيري زنان در انتقال قدرت سياسي با فروپاشي سلطنت جمشيد آغاز مي‌شود. با منيت و خودبيني جمشيد، فره ايزدي از وي دور مي‌شود و اين باعث شكست وي از ضحاك ماردوش مي‌شود.

ضحاك قدرت و اعتبار خود را با ازدواج با دو دختر جمشيد (ارنواز و شهنواز) عملي مي‌كند و در حقيقت حضور اين دو زن باعث انتقال قدرت پادشاهي از جمشيد به ضحاك مي‌شود. زنان نقش برجسته‌اي در مسير زندگي ضحاك نيز ايفاز مي‌كنند. تمامي ماجراهاي او از آغاز تا انتها در زير نفوذ زنان صورت مي‌گيرد.

حتي يكي از زنان وي، ارنواز، كه دختر جمشيد است در پي كابوسي كه ضحاك مي‌بيند، به وي پند مي‌دهد تا تعبير خواب خود را از خوابگزار بپرسد شايد كه بتواند جلو آن را بگيرد. در پي آن ضحاك به كشتن تمامي پسران تازه متولد شده مي‌پردازد تا شايد بتواند از سرنوشت محتوم خود بگريزد.

هر چند ضحاك نتوانست فريدون را بكشد ولي با كشتن پدر فريدون (آبتين) حربه‌اي به دست وي داد تا در آينده بر عليه‌اش به پا خيزد.


مادر فريدون يعني فرانك نيز كسي بود كه موجبات سقوط ضحاك را فراهم آورد.


فريدون زندگي خود را بدون پدر و تنها با مادر و سپس به كمك گاو برمايه كه نمادي زنانه است ادامه داد.


اين گاو نقشي بسيار بيشتر از يك دايه ايفا مي‌كند. اوست كه به فريدون راه رفتن و بازي كردن را مي‌آموزد. با كشته شدن اين گاو به دست ضحاك، فريدون كمر به قتل او مي‌بندد و با ساختن گرزي گاو سر به كين‌خواهي قاتل اين دايه مهربان مي‌رود.


«همان گاو برمايه كم دايه بود / ز پيكر تنش همچو پيرايه بود


ز خون چنان بي‌زيان چارپاي / چه آمد مر آن مرد ناپاك راي


كمر بسته‌ام لاجرم جنگجوي / از ايران به كين اندر آورده روي


سرش را بدان گرزه گاو چهر / بكوبم، نه بخشايش آرم نه مهر»

ساختن چنين نماد زنانه‌اي براي فريدون نشان دهنده نقش انتقال قدرت از ضحاك به فريدون است.


بعدها پس از ورود فريدون به قصر ضحاك، ارنواز و شهنواز زنان ضحاك و دختران جمشيد به ازدواج فريدون درمي‌آيند.


حضور اين دو زن باز هم تاكيدي بر انتقال قدرت از ضحاك به فريدون است.

دكتر اميد سالار در ادامه مثال‌هاي گوناگوني از ديگر داستان‌هاي شاهنامه مي‌آورد از جمله: داستان كيخسرو و مادرش، داستان اردشير، گلنار و اردوان و ...

سپس، وي اشاره مي‌كند كه در اساطير ايراني سرنوشت زنان به سه گونه ارزيابي شده است.


برخي مثل گلنار و يا زن جواني كه به شاپور در فرار از اسارت روميان كمك كرد، بي‌مقدمه در ادامه داستان حذف مي‌گردد.

برخي از زنان، مخصوصا زناني كه به مردان خيانت كرده يا به مبارزه با آنان برخاسته‌اند، به جرم اين عمل كشته شدند. به عنوان مثال مليكا دختر شاه عرب كه به پدر خود خيانت كرد و باعث پيروزي شاپور شد، در ادامه اگرچه به همسري شاپور درآمد، ولي به دستور خود شاپور كشته شد. چرا كه شاپور اعتقاد داشت كسي كه بتواند به پدر خود كه از گوشت و خون اوست خيانت كند، حتما به او هم خيانت مي‌كند.

دسته سوم از زنان حماسي، آنان‌اند كه سر آخر نه كشته شدند و نه در داستان حذف گرديدند، زناني هستند كه به هيبت مردانه در آمدند و تمامي شخصيت زنانه‌شان را كنار گذاشتند.

از اين دسته‌اند گرديه، خواهر بهرام چوبين و بانو گشسب، دختر رستم و همسر گيو.

دكتر اميد سالار در خاتمه اذعان مي‌دارد اين تقدير بشر است كه اولين تجربه‌اش را با قدرت در برخورد با يك زن به دست مي‌آورد و اين تجربه اساسي كه جنس مونث را به عنوان مظهر قدرت و در عين حال، حامي معرفي مي‌كند، نه تنها در گذر زمان از بين نمي‌رود بلكه، گذر زمان از آن يك اسطوره مي‌سازد.

مقاله دكتر محمود اميد سالار استاد دانشگاه كاليفرنيا كه پژوهشي است تحليلي در مورد نقش زنان و اهميت آن در شاهنامه فردوسي و سنن حماسي ايران با عنوان اصلي «Notes on Some Women of Shāhnama» به زبان انگليسي در شماره نخست نشريه بين‌المللي «نامه ايران باستان» منتشر شده است.
 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 2:40 بعد از ظهر  توسط نوا  | 

Shahrokh Messkoob

شاهرخ مسكوب

پژوهشگر شاهنامه


مرثيه سرايي براي «شاهرخ مسكوب» در وطني كه آرزويش را داشت


تهران _ 25 فروردين 1384_ ميراث خبر
گروه فرهنگ: دفتر پژوهش‌هاي فرهنگي با همكاري خانه هنرمندان ايران براي زنده ياد «شاهرخ مسكوب» بزرگداشت برگزار مي كند.
مسكوب، نويسنده و فعال فرهنگي روز سه شنبه 23 فروردين در پاريس با زندگي وداع كرد. قرار است در مراسم بزرگداشت او داريوش شايگان و رامين جهانبگلو سخن بگويند. هنوز اسامي ساير سخنرانان و جزئيات باقي مراسم مشخص نشده است.
مسكوب در سال 1303 در بابل به دنيا آمد و در 13 سالگي همراه خانواده خود به اصفهان كوچ كرد.آشنايي او با ادبيات اروپا از طريق ترجمه هاي آثار هوگو ، لامارتين و شاتو بريان صورت گرفت.مسكوب در سال 1324 وارد دانشكده حقوق دانشگاه تهران و در سال 1328 فارغ التحصيل شد. فعاليت سياسي ضد سلطنت وي باعث شد تا در دهه 30 گرفتار بند شود و سال ها در تبعيد ، زندگي كند. اين مراسم يادبود روز هفتم ارديبهشت در خانه هنرمندان برپا مي شود.
وي بعد از انقلاب به پاريس مهاجرت كرد و در آنجا تا آخرين لحظات حيات به فعاليت هاي ادبي خود ادامه داد.
مراسم يادبود مسكوب، روز هفتم ارديبهشت در خانه هنرمندان برپا مي شود.

ايران در آسيا

از روانشاد شاهرخ مسكوب


گروه فرهنگ ـ ميراث خبر :
گذشته از دين، «تاريخ» ملي ما نيز در شرق و شمال شرق تدوين مي‌شود و سپس در تمام كشور و در باور همگان راه مي‌يابد. پادشاهان افسانه‌اي اوستا، پيشداديان و كيانيان به صورت پادشاهان واقعي و تاريخي درمي‌آيند و سرگذشت‌شان، در دوره پارت‌ها، با داستان‌هاي پهلوانان پيوند مي‌خورد و در اين ميان از كارنامه سياوش و كيخسرو و گيو و گودرز و رستم زال و نام‌آوران ديگر، «تاريخ» ملي ما فراهم مي‌آيد. تاريخ واقعي يا تاريخ «تاريخي» ما (مادها و هخامنشيان و جانشينان به جز اسكندر) از ياد مي‌رود و تاريخ افسانه‌اي جاي آن را مي‌گيرد.
در اين دوره استقلال ايران در مغرب از سلوكيان بازستانده و در مشرق در برابر هجوم‌هاي پي‌درپي كوشانيان و بيابانگردان نگهداري مي‌شود. در تمام دوره پارت‌ها و ساسانيان، نزديك به هزار سال ما يا گرفتار تاخت و تاز كوچ‌كنان شمال شرقي هستيم و يا جنگ با دولت نيرومند روم در مغرب و سپس دشمني و ستيز و گريز عرب‌ها در جنوب غربي. تاريخ ما – دست كم تا آنجا كه به بيرون از مرزهاي‌مان مربوط مي‌شود – در كشمكش با اين دشمنان تحقق مي‌پذيرد.
به موازات اين واقعيت تاريخي، تاريخ «حماسي – ملي» ما (كه چون حماسي است تنها در نبرد و چون ملي است در نبرد با دشمنان كشور هستي مي‌پذيرد) در جنگ با همين دشمنان، اما در بازتابي ديگر شده و افسانه‌وار، شكل مي‌گيرد. فريدون با تقسيم جهان ميان ايرج (ايران) و سلم (روم) و تور (توران) كشورها را ايجاد مي‌كند و نبردهاي ايران و توران به خونخواهي ايرج، سرآغاز تاريخ حماسي ماست. منتهي چون از دوره ساسانيان عرب‌ها نيز به عنوان دشمنان تازه به ميدان آمدند،‌ پيروزي بر آنان نيز به تاريخ حماسي ما راه يافت و فريدون با تباه كردن مظهر آنان – ضحاك تازي – به صورت پادشاهي فرهمند و جهان‌بخش درآمد.
اگر پارس و خراسان را چون دو پايگاه و دو لنگر تاريخ ايران در نظر آوريم، ساسانيان كه از مردم پارس بودند به دشمني به ضد پارت‌ها برخاستند. نياي اردشير رييس معبد آناهيتاي استخر و اين شهر زاد بوم ساسانيان و مركزي ديني و سياسي بود. استخر در چند كيلومتري پاسارگاد و تخت جمشيد است و ساسانيان اگر چه اين «جمشيد» افسانه يا هخامنشيان را نمي‌شناختند، اما همين قدر مي‌دانستند كه آنها از درياي روم تا درياي هند را به زير فرمان داشتند و اردشير بعد از پانصد سال خواستار ايجاد همان فرمانروايي اين نياكان دور شد و شاهنشاهي بار ديگر از سرزمين پارس برآمد.
شهر بابل كه زماني يكي از پايتخت‌هاي كورش بود مقام سياسي خود را به سلوكيه داد و سپس در دوره پارت‌ها تيسفون جاي آن را گرفت. ساسانيان پس از استخر و جندي‌شاپور (در كنار شوش) سرانجام باز تيسفون را به پايتختي زمستاني برگزيدند و در زمان عباسيان، بغداد نزديك ويرانه‌هاي تيسفون بنا شد. از آن روزگاران دور تا امروز، اين شهرها هر يك در كنار يا به جاي يكديگر، همگي در منطقه جغرافيايي واحدي، در جنوب غرب فلات ايران، در جلگه بين‌النهرين بر سر راه مديترانه و خليج‌فارس و هندوستان جاي داشته‌اند. عضدالدوله ديلمي نيز كه خود را شاهنشاه مي‌ناميد و از تبار خسروان ساساني مي‌دانست، در شيراز و سپس در بغداد به تخت مي‌نشست، در كنار پاسارگاد، تخت‌جمشيد، استخر و تيسفون. باري شمال شرق و جنوب غرب فلات ايران به علت موقع جغرافيايي خود نقش اساسي در تكوين و ادامه تاريخ ما داشته‌اند؛ بي‌آنكه بخواهيم اهميت سياسي، نظامي و ديني شمال غرب، كشور پادشاهي ماد و به قولي زادگاه زرتشت، مأواي مغان باستاني و آتش پادشاهان ساساني، بر سر راه دربند قفقاز و گذرگاه يونان و روم، يعني آذربايجان را از ياد ببريم.
از همان ابتدا از اين دو سرچشمه تاريخ ما داد و ستدي دو سويه كوير مركزي ايران را اكثرا از شمال دور زده و به سوي هم روانه بوده‌اند. حتي زماني كه كار به رقابت مي‌كشيد، ساسانيان كه به ضد پارت‌ها خود را جانشين خاطره محو هخامنشيان مي‌پنداشتند، در عمل وارث همان پارت‌ها درآمدند. در دوره اسلامي نيز همچشمي سياسي و تبادل فرهنگي همزمان عراق و جبال را با خراسان كه مركز نهضت‌هاي ملي و جدايي‌خواه بود مي‌دانيم. ايران به دست اعراب از جنوب غرب گشوده شد. خلافت عباسيان به ياري ابومسلم و سپاه خراسان، به دشمني با خلافت دمشق (كه بخش «رومي» خلافت اسلامي پنداشته مي‌شد)، در همان منطقه و با آداب و آيين دربار ساساني استوار شد. خوزستان و فارس در كنار بغداد، مركز خلافت، جا گرفتند. اما اندكي پيشتر از پيدايش ادب فارسي در خراسان، كتاب‌هاي ديني زردشتيان به زبان پهلوي در فارس تدوين شد و بازماندگان موبدان و دانندگان دانش و آيين گذشتگان در همين اقليم بودند.
اما از سوي ديگر ادب فارسي از خراسان به فارس رفت. درباره منشأ زبان دري تاكنون نظريه‌هاي گوناگون و گاه متضادي ابراز شده. قدر مسلم آن است كه زبان ما، آنچنان كه از نامش برمي‌آيد، از فارس مي‌آمده اما سرچشمه فارسي دري خواه از فارس باشد يا نه، ادب فارسي – مانند آيين زرتشت در گذشته‌هاي دورتر از خراسان آغاز شد و به تدريج تمام ايران را در بر گرفت و از جمله سبك عراقي جاي سبك خراساني را گرفت، سعدي و حافظ در پي رودكي و فردوسي آمدند و خاندان مولانا از بلخ به قونيه رفت، از ماوراالنهر به روم!
در اين بررسي كوتاه مجال پرداختن به اهميت خراسان «دارالمرز» براي خلافت اسلامي بغداد نيست. سفر هارون به آن ديار و ماندن مأمون در مرو و بازگشت وي به عراق و گشودن بغداد و نشستن به جاي پدر به ياري مردان خراسان، نقش دودمان‌هاي خراساني از طاهريان و برمكيان و آل سهل و ديگران در دربار خلافت و جز اينها را مي‌توان فقط به عنوان چند نمونه يادآوري كرد، ولي توجه ما بيشتر به نقش بنيانگذار خراسان در تاريخ خودمان است. نخستين دولت‌هاي ملي ايران اسلامي، پس از مقاومت‌ها و شورش‌هاي ملي، سرانجام در قرن چهارم در خراسان تشكيل شد. همان‌طور كه پارت‌هاي خراسان از جمله به سبب دوري از سلوكيه ايران را از دست جانشينان اسكندر نجات دادند، سامانيان و صفاريان نيز به علت‌هاي گوناگون كه دوري از بغداد به ويژه يكي از مهمترين آنها بود، در برابر خلافت و رياست عرب، ايران را به پادشاهي خود بازآوردند. اما آنها از مرزهاي خراسان زياد دور نشدند. اين كار رقيبان‌شان، ديلميان بود كه ازكرانه‌هاي درياي مازندران فرود آمدند و پادشاهي آل بويه را در بقيه خاك ايران و عراق برقرار كردند،‌ در بغداد نشستند و خود را جانشين ساسانيان دانستند. از قضا صفويان نيز كه پس از اسلام وحدت سياسي سراسر ايران را در حكومتي مركزي فراهم آوردند از مردم شمال غرب بودند. پيوستگي دين و دولت به يكديگر، مقام قدسي شاه كه مرشد كامل و فرزند پيغمبر دانسته مي‌شد – فره ايزدي ساساني وس يادت صفوي – درگيري دايمي به ازبكان در شمال شرق يا روميان (عثمانيان) در غرب، پاره‌اي از شيوه‌هاي حكومت و آن عاقبت توأم با زبوني و ناچيز شدن به دست ناچيزتر از خودي،‌ از جمله شباهت‌هاي تاريخ آنان با سرگذشت دولت ساساني است. به عقيده كساني جنگ‌هاي ايران و عثماني تكرار زد و خوردهاي هفتصدساله ايران و روم و درگيري با ازبكان دنباله همان گرفتاري ساسانيان با هپتاليان بود.
كورش در جنگ با ماساژت‌ها كشته شد و يزدگرد در مرو در گريز از برابر اعراب. اسكندر و سعد وقاص از همين گوشه جنوب غربي به ايران سرازير شدند و دولت عراق در جنگ اخير با ما هوس تكرار همان «قادسيه» را در سر مي‌پخت و اما در شمال شرق، نخست همنژادان ديگر،‌سكاها و كوشانيان سرمي‌رسيدند و سپس تركان آسياي ميانه، ‌از آن زمان تا ورود مغولان،‌ ما با حمله‌هاي اين بيابانگردان روبه‌رو بوديم كه مانند سيل سر مي‌رسيدند و در خاك ايران ته‌نشين مي‌شدند. غزنويان بدون كشمكش آمدند و بيشتر رو به مشرق داشتند، اما سلجوقيان كه در دسته‌هاي چند هزارنفري هجوم مي‌آوردند، به پشتيباني سپاهيان و ديوانيان، در همدستي ترك و فارس توانستند دولتي بزرگ برپا كنند.
در حقيقت پس از صفويان و پايان هجوم تركان و عثمانيان از دو سوي هميشگي و به ويژه از قرن هيجدهم، پيوستگي تاريخ ايران به اين موقعيت جغرافيايي دوجانبه دگرگون شد. قدرت روسيه و كمپاني كذايي هند شرقي و استعمار انگليس تاريخ ما را از نظر جغرافيايي – تا قرارداد 1907 و 1919 – به شمال و جنوب وابسته كرد. در اين وابستگي ما به سبب جهل، عقب‌ماندگي و ناتواني در نقش سياهي لشكر بيرون از صحنه تاريخ سرگردان و بهت‌زده افتاده بوديم. جنگ‌هاي ايران و روس آغاز تماس ما با غرب بود و درنيمه دوم قرن گذشته چون انديشه‌هاي نو از راه استانبول و قفقاز و مصر، همه از شمال و غرب، مي‌آمد و داد و ستد بازرگاني هم بيشتر با روسيه و اروپا بود، آذربايجان، به خلاف خراسان و فارس، موقعيت جغرافيايي ممتاز و يگانه‌اي يافت و در پيدايش و پيشبرد مشروطيت نقش بزرگي به عهده گرفت و به انجام رساند.
دردوران اخير آسيا ديگر تاريخ‌ساز نبود و سرنوشت تاريخي‌اش به كاركرد تاريخ اروپا وابسته شد. از سوي ديگر به سبب تحول وسايل ارتباطي و نظامي، اثر واقعيت‌هاي جغرافيايي و از جمله همجواري كشورها دگرگون شد و مثلا ما با انگلستان و اروپاي غربي دور «همسايه‌تر» شديم تا با كشوري چون افغانستان كه در پستوي جغرافياي جهان‌گير افتاده بود. بنابراين مطالعه «ژئوپليتيك» ايران در تاريخ معاصر كاري ديگر است با برداشتي به جز اين ملاحظات اجمالي و فهرست‌وار كه ما از ديدگاهي معين بيان كرديم.

 

از پيك نت
شاهرخ مسكوب
استاد ‌بی‌بديل شاهنامه
دور
از ايران خاموش شد

 

شاهرخ مسكوب، شاهنامه شناس نامی ايران و مترجم سوفكل و آشيل، در اين هفته چشم بر جهان بربست. دوراين ميهن و در يكی از بيمارستانی‌های پاريس.

كتاب "مقدمه‌ای بر رستم و اسفنديار" شاهرخ مسكوب مشهورترين و درعين حال علمی ترين كار تحقيقی او روی شاهنشامه بود. يادگاری بازمانده از دوران زندان پس از كودتای 28 مرداد و كلاس‌های شاهنامه شناسی او برای توده ايهای به زندان افتاده.

مسكوب كه در سن 80 سالگی بدرود حيات گفت، در سال 1304 در تهران به دنيا آمده بود و چند سالی پس از انقلاب بهمن و در اوج ستيز حكومتی با "شاهنامه" و "فردوسی" كه ارتجاع مذهبی آن را "لعنت نامه" می‌ناميد و تصور می‌كرد شاهنامه يعنی رضاخان پرستی از ايران رخت بر بست و مقيم پاريس شد. "سوگ سياوش" از ديگر آثار تحقيقی مسكوب روی شاهنامه بود.

شماری از هم بندان و شاگردان كلاس شاهنامه مسكوب در زندان‌های قزل قلعه و قصر، خود بعدها به جمع شاهنامه شناسان و حتی محققان شعر ايران و يا شاعرانی صاحب نام شدند. در سالهای اقامت در پاريس، به دلائلی كه برای آشنايان و شاگردان قديمی او معلوم نيست سلسله مطالبی را در نفی مبارزات سياسی دوران جوانی خويش نوشت كه موجب تاثر اغلب اين آشنايان و شاگردانش شد. پيرانه سر به نفی جوانی خويش پرداخت و اين مايه شگفتی شد، چرا كه آن گذشته شناسنامه معتبر مسكوب بود. كس ندانست كه اين نفی گذشته ناشی از فروپاشی اتحاد شوروی بود و يا چهره‌ای كه جمهوری اسلامی در نفی ارزش‌های ايران كهن از خويش نشان داد و او نيز می‌پنداشت اين حزب از همان ابتدا نبايد از جمهوری اسلامی دفاع می‌كرد. شايد پس از ايران بويژه در دورانی كه دستگاه عريض و طول امنيتی- فرهنگی دربار شاهنشاهی اجازه نفس كشيدن ادبی و هنری به امثال مسكوب نمی داد و شاهنامه شناسان بايد شاه پرست می‌بودند، وی در اتحاد شوروی و بويژه تاجيكستان مشهورترين محقق شاهنامه بود. نه تنها عبدالحسين نوشين، كه فرج الله ميزانی (جوانشير) نيز در كارهای تحقيق خود روی شاهنامه به نيكی از شاهرخ مسكوب ياد كرده اند. ياران روزگار جوانی شاهرخ مسكوب!

دو اثر "درباره سياست و فرهنگ" با عنوان "كارنامه نا تمام" و همچنين "هويت ايرانی و زبان فارسی" نيز از يادگارهای مسكوب است.

همچنان كه ترجمه سه تراژدی سوفوكل در مجموعه‌ای با عنوان "افسانه‌های تبای" و يا

"پرومته در زنجير"، اثر آشيل.

مسكوب نيز در جمهوری اسلامی به حاشيه رانده شد تا امثال حداد عادل سمبل فرهنگ و انقلاب فرهنگی درايران شوند! قرار است پيكر زنده ياد مسكوب به ايران منتقل شود اما هنوز معلوم نيست كه او در قطعه هنرمندان بهشت زهرا به خاك ايران سپرده خواهد شد و يا در گورستان "امام زاده طاهر"، كه اين دومی را حاكميت بيم دارد دومين گورستان ظهيرالدوله در تهران شود!

ا

ز بى بى سى

مسکوب، انسانی نمونه در زندگی و هنر

مهدی خانبابا تهرانی از دوستان قديمی شاهرخ مسکوب بود که تا گذشته نزديک با هم در ارتباط بودند.

آقای خانبابا تهرانی از دوران معاشرت و دوستی خود با مسکوب خاطراتی دارد که کمتر جايی نقل و منتشر شده است. از او خواستيم اين خاطرات را نقل کند. آقای تهرانی با صدايی گرفته و بغضی در گلو گفت که برای چنين گفتگويی آمادگی ندارد، اما حاضر است برخی از خاطرات خود را برای ما بازگو کند.


اولين ديدار من با شاهرخ مسکوب در نيمه سال ۱۳۳۳ در مقر زندان زرهی تهران بود. بعد از کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ عده زيادی از کادرها و فعالان و افسران وابسته به حزب توده دستگير شدند. شاهرخ هم که در فعاليت تشکيلاتی شرکت داشت، دستگير شده بود.

زندان لشکر دو زرهی که تيمور بختيار فرمانده آن بود، محل اصلی شکنجه فعالان سياسی و بازجويی از آنها بود. مسکوب را هم به شدت شکنجه کرده بودند، به طوری که مچ دستهايش از فشار دستبند قپانی سياه شده بود. چنان که خودش برايم تعريف کرد، موقع دستگيری در خيابان از پشت پتو روی سرش انداخته بودند، چون نمی خواستند متوجه شود چه کسی او را لو داده و باعث دستگيری او شده است.

پس از اين که مأموران در حمام های مقر لشکر دو زرهی مرا هم حسابی مشت و مال دادند، مرا به اتاق کوچکی فرستادند که مسکوب هم آنجا بود. ما بيشتر از يک ماه در يک فضای چند متری با هم بوديم.

ساختمان زندان زرهی مخروبه و ابتدايی بود. در واقع آنجا اصلا زندان نبود، بلکه حمام های قديمی و مرطوب ستاد لشکر دو بود که به سرعت تبديل به شکنجه گاه و محل بازجويی شده بود. آنجا عبارت بود از هشت سلول يک نفره و دو اتاق بزرگتر که عده زيادی را در هر کدام به بند کشيده بودند.

زندانيان تحت مراقبت و کنترل دائمی و شديد قرار داشتند. مأموران زندان حتی در توالت هم ما را راحت نمی گذاشتند، چون شايع بود که از شدت فشار زندان، برخی از زندانيان از جمله سرهنگ مبشری، پشت در توالت اقدام به خودکشی کرده بودند.

شعر و تخته نرد!

با مسکوب در سلول هيچ وسيله ای برای وقت گذرانی و سرگرمی در اختيار نداشتيم، برای همين روی پتوی سربازی با نخ، صفحه تخته نرد درست کرده بوديم، و با مهره و طاس هايی که از جنس خمير نان بودند، از بام تا شام با هم تخته نرد بازی می کرديم، و مدام برای هم رجز می خوانديم و سر برد و باخت جر می زديم.

چندی نگذشت که يکی ديگر از فعالان حزبی را هم به اسم مهندس فرقانی به سلول ما آوردند که مدتی سه نفری با هم بوديم.

ما در همان سلول محقر ساعتها با هم قدم می زديم تا پاهامان حرکتی داشته باشد. به ياد دارم که مسکوب شعری را زير لب زمزمه می کرد که اين طور شروع می شد:

تنها پر سياوش است که همواره می دمد
خون سياوش است که جوشان و تازه است...

بعدها از مسکوب شنيدم که او اين شعر را به ياد دوستش مرتضی کيوان که به همراه افسران اعدام شده بود، می خوانده است. مسکوب با کيوان دوستی نزديک داشت و بعدها کتابی هم درباره او تأليف کرد.

اين "هم خانگی" کوتاه مدت تأثيری وصف ناپذير بر زندگی من باقی گذاشت که هرگز فراموشش نمی کنم. آن زمان من جوانی ۲۱ ساله بودم و او حدود ۳۰ سال داشت و در همان موقع هم انسانی فرهيخته و باکمال بود. مسکوب در سراسر زندگی برای من الگويی شايسته و والا باقی ماند.

مسکوب تنها متفکری ژرف نگر نبود، بلکه در اخلاق و فضايل انسانی هم به راستی نمونه بود. اين را در برخوردهای سياسی او به خوبی می توان ديد. برای من نقل کرده بود که سرهنگ زيبايی که بازجوی پرونده او بود، به او پيشنهاد کرده بود که اظهار پشيمانی کند تا مورد عفو قرار گيرد. اما مسکوب به او گفته بود حاضر نيست برای آزادی و رفاه شخصی، از حيثيت و آبروی خود مايه بگذارد. از سوی ديگر با اينکه بعدها به راه و انديشه ديگری رفته بود، اما هرگز از ياران پيشين خود بد نگفت و حاضر نشد آنها را برنجاند.

شاهرخ شش سالی در زندان بود. در اين مدت آسيب بسياری به او رسيد: چيزهای بسياری را از دست داد و خانواده او از هم پاشيد.

ديدار پس از سالها دوری

پس از آزادی از زندان از ايران خارج شدم و تا مدتها از مسکوب خبری نداشتم، تا اينکه در سال ۱۹۶۵ در خانه حسن قاضی در پاريس او را دوباره ديدم. از ديدن او پس از آنهمه سال، از شادی و شعف سراز پا نمی شناختم.

من از چين به فرانسه رفته بودم و همچنان به عقايد چپ افراطی پای بند بودم. آشکار بود که او با افق های فکری بازتری آشنا شده است. ما با هم درگير بحث هم شديم. چون من همچنان به هنر خلقی و طبقاتی اعتقاد داشتم، و او به اين ديدگاه رسيده بود که هيچ چيز جز احساسات مستقل درونی نمی تواند و نبايد مبنای آفرينش هنری باشد. هنرمند تنها در برابر خود، وجدان و احساسات خود مسئوليت دارد.

او از ديد تعصب آميز و جزم آلود "تعهد هنری" فاصله گرفته بود و ادبيات حزبی را چيزی جز تبليغ ايدئولوژيک نمی دانست، که با ادبيات واقعی فاصله بسيار دارد.

بعد از انقلاب سال ۱۳۵۷ که به ايران رفتم، مرتب در جلسات "کانون نويسندگان ايران" شرکت می کردم. شاهرخ مسکوب را هم گاهی می ديدم که به همراه مهرداد بهار و دوستان ديگرش به آنجا می آمد. چيزی نگذشت که متأسفانه کانون به ميدان اختلافات و کشمکش های سياسی تبديل شد؛ شاهرخ که حوصله اين جنگ و جدلها را نداشت، ديگر به آنجا نيامد.

يک بار هم مسکوب را در خانه خسرو شاکری ملاقات کردم، که ما و عده ای ديگر را دعوت کرده بود تا نشريه ای مستقل را پايه گذاری کنيم. سرانجام احمد شاملو نشريه مذکور را تحت عنوان "کتاب جمعه" منتشر کرد، و مسکوب تا مدتی با او همکاری داشت.

تا موقعی که در ايران بودم، باز هم گهگاه مسکوب را می ديدم.

وقتی ناچار شدم ايران را ترک کنم، در سال ۱۹۸۴ در پاريس از منوچهر هزارخانی شنيدم که مسکوب به پاريس آمده و نزد فرخ غفاری اقامت کرده است. طبعا بی درنگ با او تماس گرفتم و به ديدارش رفتم.

در سالهای بعد تماس ما قطع نشد. هر وقت به پاريس می رفتم با دوستان مشترکمان نظير بابک اميرخسروی دور هم جمع می شديم و از گذشته ها ياد می کرديم. او در مرکز شهر پاريس يک مغازه عکاسی باز کرده بود و پشت همان محل زندگی می کرد. اين اواخر به شدت هوای او را کرده بودم، انگار به دلم برات شده بود که به زودی از ديدارش برای هميشه محروم خواهم شد. تا آمدم به خود بجنبم، اجل مهلت نداد

 

از بى بى سى

سيروس علی نژاد

شاهرخ مسکوب: فراتر از کلاسهای رايج روشنفکری

شاهرخ مسکوب را تنها در پهنه نويسندگی ايران نمی توان ديد. او روشنفکری بيدار دل و يگانه بود که بينش عميقش، بين او و روزمرگی شکاف و جدايی می انداخت و همواره او را از هر چه باب روز، از جمله بازار سياست دورتر می کرد. سبک و سياقش در نوشتن و سنجشگری خردورزانه اش در هر چيز، سطح کارش را از کلاس های رايج روشنفکری ايران فراتر می برد و او را به سلسله کسانی می پيوست که در تاريخ ايران بويژه در عرصه روشنفکری ايران معاصر چند تنی بيشتر از آنان ظهور نکرده اند.

پس از سالهای پر تب و تاب جوانی که چندی او را به فعاليت حزبی واداشت، خود را از بند حزب و طبقه و گروه و دسته رهانيد و فارغ از تعلقات فريبنده باب روز، چپ و راست را به خودشان واگذاشت تا دعواهای سياسی را تا سرحد نابودی هر دو طرف ادامه دهند. انديشيدن را اختيار کرد که متاعی کمياب بود.

در دو چيز ممارست می ورزيد: زبان و تفکر، و اين امتياز او بر بيشتر روشنفکران همزمانش بود، و ادبيات مرکبی بود که او زبان و افکار خود را بر آن سوار می کرد تا هنر و حرفهای خود را با مخاطبانش در ميان نهد. در تاريخ، هرچند به تاريخ معاصر توجه داشت، اما تا پيش از تاريخ رفته بود، جايی که از اساطير سر در می آورد.

کارش چه در ترجمه و چه در تاليف به اساطير می رسيد و از اساطير آغاز می شد. پرداختن به اساطير از سر تفنن و هوس نبود، وجوهی از زندگی انسان معاصر را در آن می يافت و به بيانش می پرداخت. حماسه عرصه ای بود که امکاناتش حد نداشت و در آن آرزوهای آدم را برآورده می ديد.

آرزوهايی که در زندگی اجتماعی برآورده نمی شد. رويکردش به شاهنامه اما از نوع برخورد اهل "فضل و ادب" نبود. چيزهای ديگری در آن می جست و می يافت. "مقدمه ای بر رستم و اسفنديار" و "سوگ سياوش" گواه اين جستجو و يافتن است.

فردوسی و شاهنامه از همان نخستين برخوردها او را به خود جذب می کرد و در متن پريشان و پر آشوب تاريخ ايران، کار او را بس سترگ و بی همتا می يافت. "هزار سال از زندگی تلخ و بزرگوار فردوسی می گذرد. در تاريخ ناسپاس و سفله پرور ما، بيدادی که بر او رفته است، مانندی ندارد. و در اين جماعت قوادان و دلقکان که ماييم با هوس های ناچيز و آرزوهای تباه، کسی را پروای کار او نيست و جهان شگفت شاهنامه همچنان بر "ارباب فضل" دربسته و ناشناخته مانده است."

تحليل او از اساطير، از افسانه ها و داستانها از سطحی که تا آن روز در ايران بود و شايد از آنچه تا امروز هم هست، فراتر می رفت. از جهان مدرن سر در می آورد و نگاه خواننده را از عمق گذشته های دوردست باز می آورد و به جهان امروز می افکند. نخست "مقدمه ای بر رستم و اسفنديار" را نوشت که به قول او ديگر جنگ خوب و بد نبود. "درد کار رستم و اسفنديار در بزرگی و پاکی آنهاست و به خلاف آن انديشه کهن ايرانی، در اين افسانه از جنگ اهورا و اهريمن نشانی نيست، اين جنگ نيکان است ..."

سپس به "سوگ سياوش" رسيد که داستان شهادت بود از آن نوع که مسکوب در می يافت. آنگاه نوبت "در کوی دوست" بود که حافظ بود. عرفان و سير وسلوک ايرانی. چيزی که نزد او از عالم حماسه جدا نبود، يا مانعة الجمع نبود، شايد ادامه اش بود.

در اين همه جز آنکه به علائق ادبی خود می پرداخت، به امر مهمتری نيز توجه داشت: تاريخ و زبان. " دو وجه امتياز بارز ملت ما با ملت های ديگر"، چيزی که بعدها نگاه فلسفی او را بر می انگيخت و به " مليت و زبان" می رسيد. تا بود اين سير ادامه داشت.

در تفکر به راه تجدد می رفت. مفاسد تمدن را می شناخت و با اين همه می دانست اين تمدنی است که دنيا را تسخير کرده و يگانه راه مقابله با آن، پناه بردن به خود آن است نه پناهنده شدن به سنت. ناگزير بايد ابزار تمدن را شناخت، به آن نزديک شد، آن را به دست گرفت و با آن کنار آمد.

هر مبارزه ای برای رسيدن به تجدد و تمدن معنی می يافت. در حالی که نفس مبارزه نزد او، چنانکه در سالهای چهل و پنجاه تصور می شد، ارزشی نداشت. مبارزه، زمانی ارزش داشت که با آگاهی تمام به راه آزادی برود. " آزادی وجدان يا فکر ". امکان اشتباه را منتفی نمی دانست اما اشتباه را در صورتی پذيرفتنی می انگاشت که اشتباهکار از راه رفته باز گردد.

به جلال آل احمد و روش او می تاخت، چرا که معتقد بود راه آل احمد و روشنفکرها به اينجا کشيده است که با تجدد و مدرنيته، با فرهنگ جديدی که خوب يا بد، بدون ارزشداوری، جهانی شده به مخالفت برخاسته اند و راه چاره را در پناه بردن به سنت يافته اند. "بله احتمالاً برای انجام فرايض مذهبی آل احمد به مذهب روی نياورد. بلکه به عنوان يک وسيله سياسی به مذهب روی آورد. ولی نتيجه همه اينها چه شد؟ وقتی بخواهی مذهب را آلت دست کنی، خودت آلت دست شده ای. او با آن دم و دستگاه، از چند دست و پا چلفتی مثل من و تو خيلی بلدتر است."

درباره مبارزان دهه چهل و پنجاه که به جنگ های چريکی روی آوردند تندتر از اين می رفت: "آنها روشنفکر نيستند، اکتيويست اند. يک نوع فعالين يا مجاهدان يا مبارزان يا فداييان سياسی هستند. آدم هايی که خودشان را وقف يک ايده آل يا ايدئولوژی يا هر دو با هم کردند. صادق هم بودند ولی اين صداقت باز در زمينه کار اجتماعی به خودی خود الزاما ارزشمند نيست."

به اين نتيجه رسيده بود که روشنفکر ايرانی خود را بد تعريف کرده و به همين دليل نتوانسته در اين دوره نقش سازنده ای داشته باشد.

بعد از انقلاب گمان می برد که بايد در بسياری از ارزشهای مان تجديد نظر کنيم. صداقت نيز مانند مبارزه، تنها به علت نفس صداقت نزد او ارزشی نمی يافت "من مطلقا ديگر به صداقت به عنوان يک ارزش فی نفسه اعتقاد ندارم." مبارزه ای را که نسل انقلاب در سالهای چهل در پيش گرفت، فاقد شعور سياسی – اجتماعی می دانست که به راه خطا رفت و از تجدد دور افتاد: "خيال می کنم که بسياری از وقتها دست نزدن به کاری در سياست، فعال نبودن، مبارزه نکردن، بهتر از مبارزه کردن نادانسته است. نفس مبارزه يا فداکاری، به خودی خود دارای ارزش نيست. چيزی که کم داشته ايم و کم داريم شعور اجتماعی – سياسی است."

در زمينه کار اهل فکر به اين نتيجه رسيده بود که همواره در کار شکست خود بوده اند بی آنکه بتوانند از اين شکست ها آگاهی بسازند، در صورتی که پيروزی فقط زمانی به دست می آيد که اين شکست ها را به آگاهی بدل کنيم. "شکست سياسی و اجتماعی، شکست قلم در برابر واقعيت، در هر چيزی که به آن دست زديم.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط نوا  | 
 


شب است
شبي آرام وباران خورده وتاريک.
کنار شهربي غم،خفته غمگين کلبه اي مهجور.
فغان هاي سگي ولگرد مي آيدبه گوش از دور،
به کرداري که گويي ميشود نزديک.

درون کومه اي کز سقف پيرش مي تراود گاه وبيگه قطره هايي زرد،
زني با کودکش خوابيده در آرامشي دلخواه.
دودبر چهر? اوگاه لبخندي،
که گويد داستان از باغ روياي خوش آيندي.
نشسته شوهرش بيدار،مي گويد به خوددر ساکت پر درد:
« گذشت امروز ،فردا را چه بايد کرد؟»


کنار دخمه غمگين ،
سگي با استخوان خشک سر گرم است.
دو عابر در سکوت کوچه ميگويند و مي خندند:
دل وسرشان به مي،يا گرمي انگيزي دگر گرم است.


شب است.
شبي بيرحم وروح آسوده،اما با سحر نزديک.
نمي گريد دگر در دخمه سقف پير.

وليکن چون شکست استخواني خشک
به دندان سگي بيمار و از جانسير؛
زني ذر خواب مي گريد.
نشسته شوهرش بيدار.
خيالش خسته ، چشمش تار. 

 ( ممنونم از دوست عزیزم آقا موسی که این شعر قشنگ رو برام فرستاده )

 |+| نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط نوا  | 

اسرار اهرام مصر

 

هرم بزرگ به گونه ای ساخته شده که به چهار جهت اصلی اشراف دارد.

هرم در نقطه ای احداث شده است که درست در مرکزتوده خشکی زمین قرار گرفته است.

خط مداری که از روی جیزه میگذرد،دقیقا خشکیها و آبهای روی کره زمین را به دو قسمت مساوی تقسیم میکند.

نصف النهاری که از روی این نقطه میگذرد،بزرگترین و طولانی ترین نصف النهاری است که از شمال به جنوب کشیده شده است.

ابتدای هرم ها(پهن ترین قسمت اهرام)دقیقا دلتای رود نیل را به دو قسمت مساوی تقسیم می نمایند.

اهرام نقطه ای است که  نشان دهنده تناسب خشکی ها با آبهاست.یعنی اهرام نقاط مساوی  خشکی  ها و آبها را نشان می دهند.

با اهرام می شود هم جسم کره زمین و هم سطح دایره را محاسبه کرد.

هرم به نوبه خودش نوعی ساعت خورشیدی عظیمی است.سایه هایی که میان ماههای اکتبر و مارس بر روی زمین میافتددقیقا شروع اعتدالین را مشخص می سازد .این سایه هاخود،ساعات و فواصل روز و شب را نیز مشخص می سازند.

فاصله میان مرکز زمین با هرم بزرگ دقیقا برابر است با فاصله قطب شمال با مرکز زمین.

اندازه سطحی چهار انب هرم دقیقا برابر است با ارتفاع هرم.

نوک هرم بزرگ دقیقا قطب شمال را و اطرافش نیز طول استوا را تمثیل می نماید و هر دو طول در مقیاس عینی مناسبت مشترکشان را نشان میدهند.

 نقل از کتاب اسرار اهرام مصر اثر اریک فون دنیکن

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط نوا  | 
 

 

 

    عجایب هفت گانه - غول رودس

Colossus of Rhodes

غول رودس که در ورودی بندر شهر رودس در یونان، قرار داشته است و علی رغم اینکه پس از ساخته شدن تنها 56 سال پابرجا بود، توانست در میان عجایب جهان جای بگیرد. بنا به گفته مورخین این مجسمه عظیم حتا در زمانی که بر روی زمین افتاده بود هم بسیار شگفت انگیز بود. این غول تنها یک مجسمه عظیم نبود بلکه سمبل اتحاد مردم رودس به شمار میرفت.

یونان باستان در بیشتر دوران تاریخی خود، شامل ایالاتی با قدرت محدود بوده است. جزیره رودس شامل سه ایالت یالیسوس Ialysos، کامیروس Kamiros و لیندوس Lindos بوده است. در 408 قبل از میلاد، این شهرها با هم متحد شده و یک قلمرو با پایتخت واحد به نام رودس، به وجود آوردند. این شهر از نظر اقتصادی بسیار پیشرفته بود و با مصر مراودات تجاری داشت. در سال 305 قبل از میلاد آنتیگونیدهای مقدونیه ، رودس را محاصره کرد تا این ارتباط تجاری را از بین ببرد.

آنها هرگز موفق نشدند به داخل شهر نفوذ کنند و پس از امضای قرارداد صلح در سال 304 قبل از میلاد، آنتیگونیدها محاصره را ترک کردند و مقدار قابل توجهی اسلحه و جنگ افزارهای گران قیمت برجا گذاشتند. اهالی رودس این غنایم را فروختند و به افتخار اتحاد خود، با پول آن مجسمه عظیم هلیوس Helios خدای خورشید را بنا کردند. ساختن این مجسمه 12 سال طول کشید و در سال 282 قبل از میلاد به پایان رسید. سالها این مجسمه در ورودی بندر پابرجا بود تا زلزله شدیدی به شهر آسیب فراوان رساند و مجسمه را از ضعیفترین قسمت آن - زانوهای غول - شکست.


تصویر قدیمی تری از غول رودس

امپراطور مصر مخارج تعمیر آنرا به عهده گرفت اما یک پیشگو، عمل بازسازی را منحوس خواند و در نتیجه پیشنهاد امپراطور پذیرفته نشد. در حدود یک هزاره، مجسمه بر خاک افتاده بود تا اینکه اعراب به رودس هجوم بردند. آنها بقایای مجسمه را از هم باز کردند و به یک تاجر یهودی اهل سوریه فروختند. گفته شده است که 900 شتر این بار عظیم را به سوریه حمل کردند.

شرح کوتاهی از مجسمه
با توجه به ارتفاع مجسمه و عرض دهنه بندر، تصور قرار گرفتن مجسومه با پاهای گشوده بر دو طرف ورودی بندر، غیر ممکن به نظر میرسد و از آنجایی که مجسمه پس از سقوط موجب گرفتگی مسیر بندرگاه نشده است، به نظر میرسد که مجسمه یا بر روی سمت شرقی دماغه بنا شده بوده یا اصولا بیش از آنچه گفته میشود از آب دور بوده است. هر چه بوده، مسلم است که غول با پاهای گشوده بر دو سمت ورودی بندر نایستاده بوده است.

پروژه ساخت مجسمه به کارس Chares مجسمه ساز اهل لیندوس سپرده شده بود. برای این کار، کارگران او قطعات برنزی روی مجسمه را قالب ریزی میکردند. پایه مجسمه از مرمر بوده و پاها تا مچ آن ابتدا ساخته و محکم شده است. ساختار مجسمه به تدریج با قرار گرفتن قطعات برنز بر روی چهارچوبی از آهن و سنگ، پدیدار میشد. یک خاکریز بلند برای دسترسی پیدا کردن به بخشهای بالایی مجسمه، در اطراف آن ساخته شد که بعد از اتمتم کار برچیده شد. مجسمه در پایان 33 متر ارتفاع داشت و عده کمی میتوانستند دو دست خود را بر دور انگشت شست او حلقه کنند.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط نوا  | 
سلام به همه دوستان خوبم . خیلی ممنونم از این همه محبتتون . من ۲۵ روز گرفتار جراحی پام بودم ما هر چی میخوایم بگیم همه کارامون بی عیب و نقص ولی باز یه جای کار میلنگه . جراحی پای من قرار بود یه جراحی ساده و سر پایی باشه ولی مثه اینکه نمیشه .من طی ۱۰ ماه ۳ بار شصت پام رو عمل کردم به ظاهر خیلی معمولی بود ولی این دکترای گل مل جونی از من گرفتن که عزرائیل نمی گرفت. الان بعد از اینهمه این در و اون در زدن برش های نا منظم تیغ جراحی و وصله ای نامنظم تر نخ و سوزن دکترا پاهای بیچاره من به حال و  روزی افتادن که دیگه حتی نمی شه نیگاش کرد. عکس رو گزاشتم اگه حالتون بهم نمی خوره شاهکاره این دکترای فقط پول دوست رو ببینید . چرا وقتی تو تین دوره که علم پزشکی دنیل رو هوا میره ........ اینجا هنوز همین آش و همین کاسه .  اینا از ساواک هم بد ترن . طوری ناخونم رو سر عمل دوم کشید که ساواکها اون موقع نمی کشیدن . شما رو بخدا اگه میخواید دکتر شید اول یه دوره کامل خیاطی ببینید تا یاد بگیرید چه طور ببرید یا بدوزید گوشت مردم رو . رحم کنید شمارو به قرآن .

منه بد بخت الان تا زندم باید پاهامو قایم کنم کسی نبینه . بابا دکترا خودشون مریض ترن .

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط نوا  | 
 
  بالا