تبليغاتX
×× اهورامزدا ×× دوستان بهترين کتابخانه اينترنتي . براي خريد اقدام کنيد** **. کتابهاي خود را با ارزان ترين قيمت ها از طريق اين سايت خريداري کنيد
12 or 24 hours timer



ساعت:

دقيقه:

ثانيه:

زمان:

بهترين کدهاي جاوا اسکريپت در www.irLearn.com


irLearn.com

 
×× اهورامزدا ××
 
 
در مورد تاریخ ایران و بناهای تاریخی جهان و بعضا" سخنانی از بزرگان
 

هیچ روز و شبی سپری نمیشود که در سراسر آن بتوانیم انگشت زندگی را لمس کنیم و لبخند بزنیم و شادمان شویم . سرنوشت زمان در هنگام غفلت به سراغمان میآید و با چشمانی هراس انگیز به ما مینگرد و به طرز خشونت آمیزی ما را برزمین میزند و با پاهای آهنینش له مان میکند. آنگاه خنده کنان میرود و دور میشود.امّا طولی نمیکشد با پشیمانی باز میگردد  و با دستان ابریشمی اش پیکرمان را بر میدارد و برایمان سرود امـیـــــد میخواند.

مصایب بسیار و درد های جانکاه به همراه خیالات شبانه به سوی ما می آیند امّا با آمدن صبح روبرویمان متلاشی میشوند.

«به نقل از کتاب ارواح سرکش اثر جبران خلیل جبران»

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط نوا  | 
مطالعات اجتماعى دين

برايان اس. ترنر

ترجمه: محمدعزيز بختيارى

مرورى بر پيشينه تاريخى

مطالعه پديده‏هاى دينى، و از جمله نظام‏هاى جادويى و اسطوره‏اى، خصلت عام و مهم
صورت‏هاى نخستين علوم اجتماعى معاصر است. در واقع، تامل درباره دين يك موضوع
پايدار را در جامعه‏شناسى و انسان‏شناسى نشان مى‏دهد; موضوعى كه توسط
نويسندگانى چون اميل دوركهايم، ماكس وبر، هربرت اسپنسر، و جورج زيمل، از قرن
نوزدهم به دوره كلاسيك جامعه‏شناسى دين منتقل شد. همزمان با رشد استعمار اروپا
 در قرن نوزدهم، يك دل‏مشغولى پايدار نسبت‏به قبايل به اصطلاح ابتدايى، نژادهاى پايين،
 فرهنگ‏هاى ابتدايى، و بالاخره فكر ابتدايى، گسترش يافت. شواهد فزاينده‏اى كه از
 گزارش‏هاى كارگزاران استعمارى، مسيونرها، و انسان‏شناسان آماتور به دست آمد،
 موجب تامل درباره ماهيت متضاد تمدن‏هاى پيشرفته و اجتماعات ابتدايى - كه به نظر
مى‏رسيد باورهاى جادويى توضيحات خوبى براى تفكر ابتدايى بنيادين اين جوامع مستعمره
 هستند - گرديد. تا جايى كه اديان ابتدايى بينشى را نسبت‏به سرچشمه‏هاى تاريخى
 اجتماعات انسانى نيز فراهم مى‏كند، دين به رابطه ميان كودكى و بزرگ‏سالى تشبيه
مى‏شود. علاوه بر اين، آداب و رسوم عجيب مردم ابتدايى مستعمرات دور دست‏يك تجربه
زنده از غرابت و بيگانگى را براى مشاهده‏گران اروپايى فراهم ساخت. اين پژوهش‏هاى
 مقايسه‏اى قرن نوزدهمى بنيان خاورشناسى مدرن و نگرش‏هاى نژادپرستانه پايدار
سبت‏به ابتدايى بودن را بنا نهادند. اين مطالعات بر اساس يك فرض نيرومند خاورشناسانه
 درباره يگانگى و برترى غرب در مقياس تكاملى جوامع بشرى، استوار بود. با وجود اين،
صرف‏نظر از مواجهه با فرهنگ‏هاى ابتدايى، يك جامعه‏شناسى رسيده‏تر و استادانه‏تر
نظام‏هاى اعتقادى، پديد آمد.

هر چند علاقه به دين ابتدايى آشكارا در علم اجتماعى نوظهور مربوط به تمدن‏هاى مقايسه
‏اى ريشه داشت، ولى موضوع صريح مطالعات دين ابتدايى در واقع عبارت بود از ابهام و عدم
 قطعيت فزاينده نقش اعتقاد و عمل مسيحى در محيط اجتماعى‏اى كه خود آن به طور
 فزاينده سكولار بود، محيطى كه بحث فكرى در آن بيش‏تر تحت نفوذ مفروضات علم طبيعى
 بود تا الهيات و فلسفه. در حالى كه نخستين نوشته‏هاى جامعه‏شناسى و انسان‏شناسى
عقايد و اعمال فرهنگ‏هاى ابتدايى را مورد بحث و بررسى قرار مى‏دادند، نقش و ماهيت
مسيحيت را، همين‏گونه ولى با صراحت‏بيش‏تر، در يك محيط اجتماعى مورد بحث قرار
 مى‏دادند كه اقتدار اجتماعى و اخلاقى آن از كشيشان و دين‏شناسان به دانشمندان
طبيعى واگذار مى‏شد. انسان‏شناسى و جامعه‏شناسى مسائل نسبى‏گرايانه را درباره
 ارزش واقعى دين ابتدايى مطرح كردند، و در نتيجه، مسائل نسبى‏گرايانه‏اى را به ناچار
درباره عقلانيت و اعتبار اسطوره‏ها و اعمال مسيحى نيز طرح كردند. تنش‏هاى دين و علم
 در غرب در رمان معروف خانم هامفرى وارد (Humphry Ward) ، تحت عنوان «رابرت السمير»
(Elsmere Robert) (1888) خيلى زيبا توضيح داده شده است. اين كتاب نشان مى‏دهد
كه باورهاى دينى السمير به خاطر اين كه در معرض حملات نسبى‏گرايانه انسان‏شناسى
 قرار مى‏گيرد، ضعيف و سست‏شده و سرانجام از عقيده توحيدى به هواخواهى انسان‏گرايانه
 و شكاكانه از فلسفه تى. اچ. گرين (T. H. Green) مى‏پردازد.

لازم است كه ظهور انسان‏شناسى و جامعه‏شناسى دين را در برابر شيوه مسلط تفكر علم
 طبيعى در نيمه دوم قرن نوزدهم - يعنى شيوه نظريه‏پردازى علمى كه توسط سلطه پارادايم
 تكاملى شكل گرفت - مورد ملاحظه قرار دهيم. داروينيزم اجتماعى، و تاكيد آن بر كشمكش
 و نزاع به عنوان محرك‏هاى انطباق تكاملى، يك نظريه اجتماعى كلى را درباره توسعه تاريخى
 و تمايز اجتماعى ارائه داد. كارل ماركس اقتصاد سياسى و داروينيزم اجتماعى را به هم آميخت
 تا نظريه نيرومندى را درباره تاريخ و صورت‏هاى اجتماعى تدوين نمايد; نظريه‏اى كه مراحل
شيوه توليد را در يك سلسله تكاملى - كه از كمونيزم ابتدايى شروع شده و از فئوداليزم،
سرمايه‏دارى مى‏گذرد، و سرانجام به سوسياليزم مى‏انجامد - به هم پيوند مى‏دهد. در حالى
كه ديدگاه تاريخى ماركس محصول تركيب داروينيزم اجتماعى و اقتصاد اخلاقى بود، تحليل
 دينى او بر نقد ايده‏آليزم هگل و لذت‏پرستى لودويگ فوئرباخ مبتنى بود; او بسيارى از عناصر
 مهم نقد آلمانى كتاب مقدس و الهيات سكولار نسل خود را اقتباس كرده بود. به نظر ماركس،
عقايد دينى ارتباط نزديكى با اوضاع اقتصادى شيوه‏هاى خاص توليد دارند. بنابراين،
كاتوليسيسم رومى با ساخت‏هاى سياسى و اقتصادى فئوداليزم متناسب بود، در حالى
 كه عقايد فردگرايانه مسيحيت پروتستان سازگارى زيادى با فردگرايى اقتصادى اقتصادهاى
 رقابتى سرمايه‏دارى دارد.
 ماركس، كه داراى ديدگاهى تكاملى راجع به عقايد دينى است، هم‏صدا با فريدريك انگلس،
چنين فرض مى‏كرد كه دين در برابر وزش تند استدلال علمى و ماترياليسم نابود خواهد شد.
نقد دنيوى ماركس از اعتقاد سنتى مسيحى توسط عقل‏گرايان ويكتوريايى همراهى شد.
 الاسداير مك انتاير Intutyre) (Alasdair Mc ، فيلسوف معاصر، در مقاله‏اى درباره «سرنوشت‏خداباورى‏» (مك انتاير و ريكوئر [Ricoeur] ،1969) به طور قانع‏كننده‏اى استدلال كرد
 كه در دهه‏هاى پايانى قرن نوزدهم الحاد ديگر نمى‏توانست انتخاب قابل ملاحظه‏اى براى
روشنفكران باشد; چون كه خود خداباورى ديگر نمى‏توانست‏به طور جدى مورد پذيرش واقع
 گردد. نظريه‏هاى قرن نوزدهمى صنعتى شدن اقتصاد، نظريه‏هاى دنيوى شدن نيز بودند;
 زيرا دانشمندان علوم اجتماعى فرض مى‏گرفتند كه رشد سرمايه‏دارى صنعتى و انتقال از
 اجتماعات روستايى به شهرها كنترل اجتماعى و اخلاقى كليسا و لامذهبى( secularity)
تقسيم مى‏شود. به نظر نويسندگانى چون كلاود سن سيمون، نظام كلامى فئودالى به
 تدريج توسط يك نظم جديد اجتماعى، كه بر طبقات صنعتى و علم اثباتى استوار است،
جايگزين خواهد شد. در نظام صنعتى - علمى، حكومت‏به مديريت امور تبديل خواهد شد.
 او ظهور دين جديدى را پيش‏بينى كرد كه بر انسان‏گرايى و علم استوار است. بنابر فلسفه
 اثباتى اگوست كنت، جامعه قرون وسطايى، كه سلطه كليسايى كاتوليك و نظامى‏گرى از
ويژگى‏هاى آن بود، به سرعت توسط يك نظام اجتماعى جديد، كه در آن دانشمندان و
 صنعت‏كاران بر نقش‏هاى اجتماعى سلطه دارند، جايگزين گرديد. در آثار جامعه‏شناختى
 هربرت اسپنسر، جدايى ارتش از جامعه صنعتى يك ايده عادى در ميان ليبرال‏هاى مخالف
 شده بود. فروپاشى نظام نظامى - كلامى سابق يك بحران فراگير را در سازمان اجتماعى
 و آگاهى‏فردى، و لااقل براى محافظه‏كارى، به وجود آورد.
هر چند جامعه‏شناسى و انسان‏شناسى دين آشكارا به نظريه‏هاى متضاد و گوناگونى تقسيم
 مى‏شدند، ولى مجموعه‏اى از مفاهيم كلى درباره ماهيت دين و علم وجود داشت كه در اواخر
 قرن نوزدهم زيربناى تحليل دين را فراهم مى‏ساخت. فرض نخست اين بود كه عقلانيت‏يك اصل
 نوظهور جامعه صنعتى است و اين اصل عملا توسط شيوه‏هاى علم تجربى تعريف مى‏شود.
حقيقت درنهايت توسط شواهدى ايجاد مى‏شود كه با دخالت علم تجربى، كه خود مظهر خرد
 انسان است، در دسترس عقل انسان قرار مى‏گيرد. استدلال علمى معيار روشن تكامل تمدن
 تلقى گرديد، معيارى كه بدويت را به عنوان تفاوت و بيگانگى (otherness) معرفى مى‏كرد.
در نتيجه، نظام‏هاى عقيدتى مردم ابتدايى غير علمى و لذا غير عقلانى تلقى شد. نظام‏هاى
 اعتقادى ابتدايى نتيجه يك طرز تفكر ابتدايى بود كه واقعيت را به شيوه‏اى كاملا متفاوت از
 شيوه‏هاى استدلال علوم طبيعى تصور مى‏كند. اين ديدگاه تا حدى توسط لوسين لوى برول
 (Lucien Levy - ، در كتاب «تفكر ابتدايى‏» (1) (1923) مورد حمايت قرار گرفت. فرض دوم اين
 بود كه از مشخصات تاريخ بشرى وجود يك طرح تكاملى است، و بنابراين طرح جوامع بشرى،
در طى يك سرى مراحل معين و ضرورى، از جوامع ساده به جوامع پيچيده‏تر عبور مى‏كنند.
در اين طرح تكاملى، انسان از جادوى ابتدايى و بت‏پرستى به دين و سپس به علم معاصر
عبور مى‏كند. سوم اين‏كه علاوه بر مفروضات نظام مسلط، فردگرايى مشخصه اخلاقى و
 سياسى عمده يك تمدن پيشرفته تلقى مى‏شد. فلاسفه اجتماعى افراد ابتدايى را در
 گوشه‏اى تصور مى‏كردند كه سعى مى‏كنند محيط طبيعى خود را از طريق نظامى از باورهاى
 جادويى درك كنند - بنابراين آن‏ها بر درك‏شناختى واقعيت توسط افراد مجزايى تاكيد مى‏كردند
 كه به طرز عجيبى مانند فلاسفه باستان تصور مى‏شدند.

با توسعه بعدى انسان‏شناسى و جامعه‏شناسى در قرن بيستم، سرانجام اين فرض‏ها توسط
انتقاد درونى كه نتيجه پيشرفت‏هاى روش‏شناسى تحقيق ميدانى بود، و نيز توسط جمع‏آورى
 داده‏هاى قوم‏نگارانه و مقايسه‏اى قابل اعتمادتر، كنار گذاشته شدند. در توسعه انسان‏شناسى و جامعه‏شناسى دين مى‏توان آگاهى و درك فزاينده غيرعقلانى، يعنى درك نقش نماد و استعاره
در تفكر انسان، بدون توجه به چارچوب و معيارهاى علم طبيعى و تجربى، را مشاهده كرد.
 همچنين، دانشمندان اجتماعى به جاى بحث از درستى و نادرستى نظام‏هاى عقيدتى اديان،
به طور فزاينده‏اى به مسائل مربوط به كاركردها و پيامدهاى دين پرداختند. سرانجام، علوم
 اجتماعى يك ديدگاه بيش‏تر انتقادى نسبت‏به فردگرايى به عنوان يك معيار كلى پيشرفت
 تمدنى، اتخاذ كرده است. فلاسفه اجتماعى‏اى‏كه مقدمات توسعه ديدگاه معاصر دين را فراهم
 كرده‏اند، بسيارى از مفروضات تكاملى رويكردهاى كلامى قرن نوزدهمى را كنار گذاشته‏اند.

در رويكرد سنتى و فلسفى فرض بر اين بود كه دين در طى مراحلى از بت‏پرستى به چند خدايى،
 سپس به يكتاپرستى، و سرانجام به الهيات پروتستانى به عنوان يك چارچوب عقلانى و قابل
 
 استدلال، كه انسان و طبيعت در آن درك و فهم مى‏شوند، تكامل خواهد يافت. ديويد هيوم در
 سال‏1757 در كتاب «تاريخ طبيعى دين‏» از ديدگاه‏هاى تكاملى دين حمايت كرد، و آر. دو بروس
 (Ch R. de Brosses) ، معاصر و طرف مكاتبات ولتر در سال 1760 در كتاب خود (2) اين ايده را
 توسعه داد كه دين ريشه در بت‏پرستى دارد. او مفهوم بت‏پرستى را از واژه پرتقالى مربوط به
 طلسم اخذ كرد و استدلال كرد كه دين باقيمانده اشكال اوليه بت‏پرستى، يعنى پرستش
 
سنگ‏ها و اشياى مادى ديگر، است. دانشمندان آلمانى طرفدار روشى به نام «مقياس
حلقه فرهنگى‏» (Kulturkreislehre) تلاش كردند تا يك مقياس تكاملى را بنا گذارند كه فرض
 اساسى آن اين بود كه اجتماعات شكارچى - گردآورنده، ابتدايى‏ترين شكل جامعه بشرى
را نشان مى‏دهند. اين جوامع در سه مسير توسعه پيدا كرده‏اند: مادر تبار و كشاورز، پدر تبار
 و توتم‏پرست، و پدرسالار و چادرنشين.

در حالى كه ماركس مفهوم بت‏پرستى را به عنوان نقد دلبستگى وسواسى به مصرف‏گرايى
به مثابه ايدئولوژى روابط اجتماعى كاپيتاليسم به كار گرفت، نظريه‏پردازان قرن نوزدهمى‏اى
چون ماكس مولر و هربرت اسپنسر بت‏پرستى را به عنوان يك تبيين كلى دين انكار كردند،
و به ويژه مولر بت‏پرستى را تحريف اشكال اوليه دين دانست. توتم‏پرستى نيز توسط نويسندگان
 قرن نوزدهم به عنوان يك نمونه از اعمال دينى ابتدايى زياد مورد بحث قرار گرفت. بنابراين
نخستين نويسندگان جامعه‏شناسى دين به شدت مشغول مساله چندگانه‏پرستى و يكتاپرستى
 بودند.
 نظريه‏هاى ويلهم اشميت ( Wilhelm Schmidt) درباره منشا اوليه ايده خدا، درصدد بود تا مفهوم يكتاپرستى را به وجود آورد، ولى به طور كلى نظريه‏هاى ابتدايى دين از يك طرح تكاملى حمايت
 مى‏كردند كه در آن چندگانه‏پرستى سرانجام جاى خود را به يكتاپرستى مى‏دهد. نظام اعقتادى يكتاپرستانه با علم طبيعى نيز سازگارتر بود; زيرا خدا ضرورتا يك الوهيت‏شخصى نبود بلكه صرفا
 علت اولى بود.

بر اساس مفروضات مربوط به رشد تكاملى، و فردگرايى مى‏توان طرح سودمندى را براى فهم
رويكردهاى اوليه تحليل علمى و اجتماعى اعتقاد و عمل دينى توسعه داد. مدل‏هاى گوناگونى
 براى اين دسته‏بندى وجود دارد. آر آر، مارت در كتابش «سرآغاز دين‏» (3) (1909) مطالعه دين
 را ضرورتا يك علم تجربى مقايسه‏اى مى‏داند. او با تفكيك رويكردهاى فردگرايانه و جامعه
‏شناختى، دين مقايسه‏اى را به عنوان «شاخه‏اى از علوم تجربى‏» تعريف مى‏كند، علومى كه «مى‏خواهنددر قالب كلى‏ترين فرمول‏ها توصيف كنند، در حالى كه تمايلات تاريخى ذهن
انسان در بعد دينى‏اش مورد توجه قرار مى‏گيرند» (مارت،1909: 168) فرضى كه در وراى
دين مقايسه‏اى وجود داشت اين بود كه دين مقايسه‏اى مستلزم انحراف از رويكردهاى فلسفى
 و كلامى اوليه است. ظهور دين مقايسه‏اى مستلزم دلبستگى بيش‏ترى به يك روش‏شناسى
 مناسب در كتاب «دين بدوى‏ها» (4) (1923) مورد تاكيد قرار گرفت. در انسان‏شناسى و
جامعه‏شناسى معاصر، طبقه‏بندى‏هاى پيچيده‏ترى ظهور پيدا كرده‏اند. به عنوان مثال، ايوانس
 - پريچارد (1965) در كتاب «نظريه‏هاى مربوط به دين ابتدايى‏»، رويكردهاى روان‏شناختى اوليه
، كه توسط آر. دو بروس آغاز مى‏شوند، نظريه‏هايى
 كه اهميت ايده جان (Soul) را - چنانكه در آثار تايلور، ماكس مولر، و جيمز فريزر - مورد ارزيابى
قرار مى‏دهند، و نظريات جامعه‏شناختى اميل دوركهايم، رابرت هرتز، هنرى هوبرت، و مارسل
 موس را از هم تفكيك مى‏كند. اين رويكردها با كار لوسين لوى - برول در «تفكر مردم ابتدايى‏»
(5) (1922) كه سعى كرد تا شرحى از تفكر ما قبل منطقى ارائه دهد، در تقابل قرار دارند. او
 روان‏شناسى فردگرايانه را به نفع فهم اجتماعى جلوه‏هاى ابتدايى انكار كرد. مفيدترين
طبقه‏بندى نظريات دين توسط ويليام جى. گود (William J. Goode) (1951) در كتاب «دين
 در ارائه شد. گود ميان نظريه‏هاى جان‏گرا - ماناگرا (manist) كه به ويژه در ميان انسان‏شناسان
 انگليسى نفوذ داشت، نظريه‏هاى طبيعت‏گرا كه از سوى نويسندگانى چون ماكس مولر مورد
استقبال قرار گرفت، و نظريه‏هاى روان‏شناختى كه توسط نويسندگانى چون زيگموند فرويد در
«توتم و تابو»، «آينده يك پندار»، و «موسى ويكتاپرستى‏» به كار گرفته شد، تفكيك قايل شد.
 گود رويكردهاى تاريخى كلامى و فرهنگى را نيز مشخص كرد و سرانجام ظهور تفسيرهاى جامعه‏شناختى دين را در آثار ويليام رابرتسن اسميت، اميل دوركهايم و پيروانش كسانى
چون هنرى هوبرت و مارسل موس مورد توجه قرار دادند.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط نوا  | 

 

" ... کنار پنجره اي چون مسافران دگر

به آن چه مهلت ديدار هست مي نگرم

به اين طبيعت خاموش ، کائنات ، حيات

- که هيچ پرده اي از راز آن گشوده نشد

به سرنوشت بشر

به اين حکايت غمگين که زندگي نامند

به اين هياهوي ديوانه وار بر سر هيچ !

به بي پناهي انسان در اين ستم بازار

به خانواده ، به مادر ، پدر ، وطن ، فرزند

به همرهان عزيزي که زودتر از ما

در آن کرانه ي بي انتها پياده شدند

به عشق ، نور اميدي در اين سياهي کور

به دل ، که با همه نا کامي و ملال و شکست

هزار آرزوي نو شکفته در اوست . . . "

فريدون مشيري                 
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط نوا  | 

ا یران سرور جهان

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه ذوب فلزات را آغاز كردند ايرانيان بودند

در شهر سيلك در اطراف كاشان .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشاورزي را جهت كاشت و برداشت

 كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه نخ را كشف كردند و موفق به ريسيدن

 آن شدند ايرانيان بودند . 
    آيا ميدانيد : اولين مردماني كه شيشه را كشف كردند و از آن براي

 منازل استفاده كردند ايراينان بودند
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه زغال سنگ را كشف كردند ايرانيان

بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه مقياس سنجش اجسام را كشف

 كردند ايرانيان بودند .

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه به كرويت زمين پي بردند ايرانيان

بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه قاره آمريكا را كشف كردند ايراينان

بودند و كريستف كلب و واسكودوگاما بر اثر خواندن كتابهاي ايراني

كه در كتابخانه واتيكان بوده به فكر قاره پيمايي افتادند .
آيا ميدانيد : كلمه شاهراه از راهي كه كورش کبیر بين سارد پايتخت

 كارون و پاسارگاد احداث كرد گرفته شده است .
آيا ميدانيد : كورش كبير در شوروي سابق شهري ساخت به نام

كورپوليس كه خجند امروزي نام دارد .
آيا ميدانيد : كورش پس از فتح بابل به معبد مردوك رفت و براي ابراز

محبت به بابلي ها به خداي آنان احترام گذاشت و در همان معبد كه

 بيش از 1000 متر بلندي داشت براي اثبات حسن نيت خود به آنان

 تاج گذاري كرد .
آيا ميدانيد : اولين هنرستان فني و حرفه اي در ايران توسط كورش

 كبير در شوش جهت تعليم فن و هنر ساخته شد .
آيا ميدانيد : ديوار چين با بهره گيري از ديواري كه كورش در شمال

ايران در سال 544 قبل از ميلاد برای جلوگیری از تهاجم اقوام شمالی ساخت ، ساخته شد .
آيا ميدانيد : اولين سيستم استخدام دولتي به صورت لشگري و

كشوري به مدت 40 سال خدمت و سپس بازنشستگي و گرفتن

 مستمري دائم را كورش كبير در ايران پايه گذاري كرد .
آيا ميدانيد : كمبوجبه فرزند كورش بدليل كشته شدن 12 ايراني در

 مصر و اینکه فرعون مصر به جاي عذر خواهي از ايرانيان به دشنام

دادن و تمسخر پرداخته بود ،  با 250 هزار سرباز ايراني در روز 42

از آغاز بهار 525 قبل از ميلاد به مصر حمله كرد و كل مصر را تصرف

 كرد و بدليل آمدن قحطي در مصر مقداري بسيار زيادي غله وارد

 مصر كرد . اكنون در مصر يك نقاشي ديواري وجود دارد كه كمبوجيه

را در حال احترام به خدايان مصر نشان ميدهد . او به هيچ وجه دين

ايران را به آنان تحميل نكرد و بي احترامي به آنان ننمود .
آيا ميدانيد : داريوش کبير با شور و مشورت تمام بزرگان ايالتهاي ايران

 كه در پاسارگاد جمع شده بودند به پادشاهی برگزيده شد و در بهار

520 قبل از ميلاد تاج شاهنشاهي ايران رابر سر تهاد و براي همين

 مناسبت 2 نوع سكه طرح دار با نام داريك ( طلا ) و سيكو ( نقره )
را در اختيار مردم قرار داد كه بعدها رايج ترين پولهاي جهان شد .
آيا ميدانيد : داريوش كبير طرح تعلميات عمومي و سوادآموزي را اجباري

 و به صورت كاملا رايگان بنيان گذاشت كه به موجب آن همه مردم

مي بايست خواندن و نوشتن بدانند كه به همين مناسبت خط آرامي

 يا فنيقي را جايگزين خط ميخي كرد كه بعدها خط پهلوي نام گرفت . ( داريوش به حق متعلق به زمان خود نبود و 2000 سال جلو تر از

خود مي انديشيد . )
آيا ميدانيد : داريوش بعد از تصرف بابل 25 هزار يهودي برده را كه

در آن شهر بر زير يوق بردگي شاه بابل بودند آزاد كرد ..
آيا ميدانيد : داريوش در سال دهم پادشاهي خود شاهراه بزرگ

كورش را به اتمام رساند و جاده سراسري آسيا را احداث كرد كه

 از خراسان به مغرب چين ميرفت كه بعدها جاده ابريشم نام گرفت .
آيا ميدانيد : داريوش در هر سال براي ساخت كاخ به كارگران بيش

از نيم ميليون طلا مزد مي داده است كه به گفته مورخان گران ترين

 كاخ دنيا محسوب ميشده . اين در حالي است كه در همان زمان در

 مصر كارگران به بيگاري مشغول بوده اند بدون پرداخت مزد كه با

 شلاق نیز همراه بوده است .
آيا ميدانيد : تقويم كنوني ( ماه 30 روز ) به دستور داريوش پايه گذاري

 شد و او هياتي را براي اصلاح تقويم ايران به رياست دانشمند بابلي

“دني تون” بسيج كرده بود . بر طبق تقويم جديد داريوش روز اول و

پانزدهم ماه تعطيل بوده و در طول سال داراي 5 عيد مذهبي و 31

روز تعطيلي رسمي كه يكي از آنها نوروز و ديگري سوگ سياوش

 بوده است .
آيا ميدانيد : داريوش پادگان و نظام وظيفه را در ايران پايه گزاري كرد

 و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزير بايد

به خدمت بروند و تعليمات نظامي ببينند تا بتوانند از سرزمين پارس

 دفاع كنند .
آيا ميدانيد : اولين راه شوسه و زير سازي شده در جهان توسط

داريوش ساخته شد .
آيا ميدانيد : داريوش براي جلوگيري از قحطي آب در هندوستان كه

جزوي از امپراطوری ايران بوده سدي عظيم بروي رود سند بنا نهاد .
آيا ميدانيد : فيثاغورث كه بدلايل مذهبي از كشور خود گريخته بود و

به ايران پناه آورده بود توسط داريوش كبير داراي يك زندگي خوب

 همراه با مستمري دائم شد .  

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط نوا  | 
 

می نویسم برای آن که در های ذهنش را بر روی آگاهی گشوده است.

 

 

«به نام دوست که هر چه می کشیم از دست اوست»

 

آفرینش ، گناهی که ستایش شد

 

کن فیکون! می گوید باش و بدون درنگ می باشد. این شیوه ی آفرینش اوست. جبری که در این کلام است هر روح آزادی را می آزارد و من ...ٍ

نمی دانم ماجرای برگ را می دانی یا نه؟ می خواهم برایت حقایقی را باز گو کنم که از حافظه ی تاریخی و دینی ما حذف شده اند. می خواهم بر روی بلندی بایستم و این واژه های حرام را فریاد بزنم. و پیش از این تو را نصیحت می کنم که در اندیشیدن هیچ مرزی را به رسمیت نشناسی  که آنچه تو را از شک کردن منع می کند بی شک فریب است که حقیقت مولود راستین شک بوده است.

      آدمهای معمولی با تراژدی های هر چند رقت بار محکومند که در تاریخ فراموش شوند. آدمهای معمولی از آنجا معمولی شدند که گرفتار قالب و تکرار شدند و بد ترین نوع قالب همان دین است ؛ دینی که تو را از تفکر و نقد و اعتراض بر حذر می دارد فریبی بیش نیست. خوشا به حال کسانی که آزاد می اندیشند و این روزها ما چقدر به هویتی چنین، به روحی چنین، و به عشقی که ما را از این مرز بندی تنگ برهاند نیاز داریم.این روزها؛این روزهای قحطی!!!ا

      آن روزها که هنوز توجیه ها از فرط تکرار منطق نشده بود و در ذهن کوچکمان روزهای بچگی و مدرسه را می گذراندیم در کلاس هندسه یاد گرفتیم که باید جلوی هر حکم ساده ای محکم ایستاد و نپذیرفت تا زمانی که دلیل قانع کننده ای برای آن پیدا شود.اما کلاس دینی بر عکس بود.اول گفتند خدا خوب است بدون هر دلیلی. وپس از آن قرار شد هر آنچه که اتفاق می افتد را بر این اساس توجیه کنیم! تابوها ایجاد شد و هیچ کس شهامت آن را نداشت که پایش را از محدوده ی قرمز بیرون بگذارد.همه پشت سر هم روی مرز هویت خط کشی شده راه می رفتند.نه پس و نه پیش.بردگی اقتضای طبیعت!!ا ومن از همان موقع از هرچه قالب و قاب بود بیزار شدم.

      گفتند نماز بخوانیم.گفتم چرا؟ گفتند تا شکر خدای را به جا آوریم. ومن در صف ایستادم جلوتر از همه. گفتم «الله اکبر» اما الحمدللاه را نتوانستم. گفتم شکر برای چه؟و جوابی نیامد.بلند تر پرسیدم . گفتند او خالق است و تو محکوم به خلق – یک مخلوق- وباز در بهتی عمیق فرو رفتم. آفرینش!!! تا آن موقع به این فکر نیفتاده بودم.فریاد زدم آفرینش؟ گفتند آری !! ما برای همین شاکریم و نجوا کردم من شاکی ام! گفتند خود این گونه خواسته ایم.گفتند و گفتند از ماجرای درخت ممنوعه، از وسوسه ی حوا، از هبوط انسان. و همه این واقعه ی تلخ را به نفع خدا تعریف کردند و آدم را محکوم و مقصر شناختند و باز نظاره گر مظلومیت آدم بودم که چقدر ناچار روضه ی رضوان را به بهای دو گندم فروخته بود .

     می خواهم از انسان دفاع کنم. میخواهم این داستان را این بار به گونه ای دیگر برایت بازگو کنم: با گوش باز بشنو.

     « پس چون از آن درخت خوردند ، زشتی هایشان بر ایشان آشکار شد پس بر آن شدند که از برگ درختان بهشت خود را بپوشانند.»

                                                                           (آیه ی 22 سوره ی اعراف)

درختها سایه در سایه ، فرشته ها بال در بال حوری ها دامن در دامن بودند و من بودم وتو.تو وسوسه کردی ومن دست بردم به سیب یا گندم ! به درخت ممنوعه. در یک آن همه ی تصویرها رمیدند و سایه هایی ماندند از جنس اندوه. «هان! این زمین»خدا گفت؛ وما انگار بهشت را بلعیده بودیم!!!ا

      ... پوشش ها فرو ریخت. تن پوشی که بخشیده بودند، گرفتند. عریانی! ناگهان فقط ما بودیم و برهنگی،هیچ نبود.عریانی بی حد و مرز.بیابان پناهی نداشت.برگ،برگ،برگ بیاورید! و بزرگی هیچ برگی برای پوشاندن تمامی زشتی ما کافی نبود.

      تو زشت شده بودی، برای توصیفت کلمه نبود، کلمه های من از جنس خشم بود. احسن الخالقین شاهکار زشتی را به کمال خلق کرده بود و گناه آدم فقط این بود که توانسته بود این نیرنگ را ببیند و از خیانتی که به او شده بود سر در بیاورد.
ما زشت شده بودیم و به دامن بهشت اندام ناتوانمان زار میزد. شبیه هیچ چیز بهشت نبودیم و فکر کردیم این یعنی زشت. باید از هم فرار می کردیم ولی تنهایی بیابان آن قدر وسیع بود که یک لحظه تردید کنیم. گفتم بیا با هم باشیم . و تو نخواستی از هم دور شدیم و تنهایی فرجام ابدی فرزندان آدم شد.
در زمین خدا دیگر در میان مردم نبود که اگر می بود ما هنوز در بهشت بودیم.و او درگیر خواسته ها ، تمایلات، منهیات آدمها بود. آن وقت می بایست در محکمه ی تاریخ ، تصمیمش را برای اخراج آدم و حوا از بهشت به جرم واهی زیر پا گذاشتن یک قانون مستبدانه جوابگو می شد.و کاری که کرده بود با هیچ معیار عدلی قابل توجیه نبود.
ما آدمها گناهی را که نکرده بودیم به گردن گرفتیم. این کار را یکصد و بیست و چهار هزار خائن به بشریت انجام دادند. همان هایی که برایشان قصه ساختیم. یادم هست که در باره ی یکی از این قصه ها هم پرسیده بودی. اینک جواب: همه ی این داستانها ساخته ی ذهن بشری است که یک کوه سوال دارد و هیچ جوابی در خور نیافته است.
اما من از رای این دادگاه عدل الهی استیناف می کنم.آ خر چرا؟ اگر خدا واقعا نمی خواست این گونه شود چرا آن درخت نفرین شده را درست وسط باغ گذاشته بود و نه در بیرون دیوارهای بهشت؟
شرایط عادلانه نبود. خدای مهربان!!! قانونی را وضع کرده بود و پس از آن زیرکانه راهی را پیش روی آدم گشوده بود که شکستن آن را وسوسه کند.
انگار که تو باری را به دوش کسی بگذاری در حالی که می دانی نمی تواند آن را حمل کند. بدانی که پاهای بی رمق و لرزانش زیر آن بار گران تاب نمی آورد اما بار را بر دوشش بگذاری.این نمایش رقت بار را تماشا کنی و وقتی صدای خرد شدن کمرش را شنیدی ، تازه به جرم ناتوانی آن بیچاره ی مجروح را مجازات کنی.ما آدمها در فرایند آفرینش محکومان و مجبوران ابدی این بازی دردناک هستیم.
آری.خدا دامی را طراحی کرده بود ، شاید برای اینکه قادر مطلق هم از گذر کسالت بار ایام خسته شده بود. اگر آدم آن سیب را نخورده بود ، تا میلیاردها سال بعد، هیچ اتفاق جالبی نمی افتاد.
...هنگامی که قانون شکسته شد، خداوند- قاضی مطلق- به تعقیب آنها پرداخت.
خدا با آنکه می دانست پرسید: کجایی آدم؟ و آدم پاسخ داد : چون برهنه ام خودم را پنهان میکنم. و با این ادعا به گناه خود اعتراف کرد.خدا آنچه را می خواست به دست آورده بود. اما برای آنکه کوچکترین تردیدی نماند، تصمیم گرفت ادامه بدهد. خدا کفت: کی به تو گفت برهنه ای؟ و می دانست که این پرسش فقط یک پاسخ دارد.
با این پرسش، خدا به فرشتگانش نشان داد که چقدر عادل است.آدم و حوا مذبوحانه طلب بخشش می کردند اما خدا احتیاج به یک عبرت داشت، تا هیچ موجود دیگری، زمینی یا آسمانی، هرگز خلاف تصمیم او عمل نکند.(این کار را قبلا با ابلیس هم کرده بود.)
خدا این زوج را تنبیه کرد، و فرزندانشان هم بهای گناه آنها را پرداختند. وبه این ترتیب نظام قضاوت ابداع شد:قانون،سرپیچی ازقانون،قضاوت و مجازات.

 

      آفرینش در جایی شروع شد که تمام انسانیت

 – بدون اجازه ی فرجام خواهی محکوم شد.

 

 |+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط نوا  | 
امروزه وقتي ماه شهريور فرا مي رسد، كمتر كسي ممكن است به ياد بياورد كه شهريور
 نام يكي از امشاسپندان دين قديم ايرانيان بوده است و روز چهارم شهريور ماه كه نام
 شهريور را بر خود دارد، جشني به نام «شهريورگان» در ستايش اين امشاسپند كه تجلي
 شهرياري مطلوب اهورامزدا بر روي زمين است، برگزار مي شده است.
 
جشني چنان فراموش شده كه ديگر حتي هموطنان زردشتي ما نيز آن را برگزار نمي كنند.
 شهريورگان از سلسله جشن هاي همنام شدن روز و ماه بوده است كه در هر ماه، يك نمونه
 از اين گونه جشن ها را شاهد بوديم.
 
برخي از اين گونه جشن ها همچنان از اهميت و اعتبار زيادي برخوردارند، مانند جشن مهرگان.
 اما برخي به فراموشي سپرده شده اند و از اين ميان، جشن هاي مربوط به امشاسپندان بيشتر
 به چشم مي آيند. امشاسپندان به معني «جاودانان مقدس» را شايد بتوان معادل با فرشتگان در
 دين اسلام دانست. با اين تفاوت كه امشاسپندان هر يك تجلي يكي از صفات باريتعالي هستند:
 بهمن (= انديشه نيك)، ارديبهشت (= بهترين راستي)، شهريور (= شهرياري و سلطنت مطلوب)،
 سپندارمد (= اخلاص و بردباري مقدس)، خرداد (= تماميت و كمال)، امرداد (= بي مرگي) كه
همراه با سپندمينو (= روح افزايش بخش و مقدس)، نماد اصلي اهورامزدا و روح و انديشه او،
 هفت امشاسپند دين زردشت را تشكيل مي دهند و در اوستا، يشتي به نام «هفتن يشت» به ستايش
 آنان اختصاص دارد. گرچه برگزاري جشن هاي مربوط به امشاسپندان امروزه كمرنگ شده است
 اما اين امر از اعتبار آنان در دين زردشت نمي كاهد. اهميت امشاسپندان را در بازماندن نام آنان
 در تقويم ايرانيان مي توان دريافت. تعدادي از ماه هاي سال به نام آنان نامگذاري شده است. در
 تقويم زردشتيان نيز كه هر روز ماه نامي دارد، روز اول ماه به نام اهورامزدا و شش روز
 بعدي به نام امشاسپندان نامگذاري شده است.
 
و در اين ميان، ماه ششم سال و روز چهارم هر ماه نام شهريور را بر خود دارد. و روز
 شهريور از ماه شهريور جشني بوده به نام شهريورگان كه بنا به قولي آن را «آذرجشن» نيز
 مي گفتند (آثار الباقيه ابوريحان بيروني).
شهريور با نام اصلي خْشَثْرَه وَئيريَه (Xšaθra – Vairya) به معني شهرياري و سلطنت
 مطلوب است. اين امشاسپند نرينه مظهر توانايي، شكوه، سيطره و قدرت آفريدگار است. در
 جهان مينوي، او نماد فرمانروايي بهشتي و در گيتي نماد سلطنتي است كه مطابق ميل و آرزو
 باشد، اراده آفريدگار را مستقر كند، بيچارگان و درماندگان را در نظر داشته باشد و بر بدي ها
 چيره شود. فرّ و پيروزي پادشاهان دادگر نيز از اوست. «ز شهريورت باد فتح و ظفر / بزرگي
 و تخت و كلاه و كمر» (فردوسي)
 
از اين جهات مي توان گفت شهريور انتزاعي ترين امشاسپندان است. همكاران او ايزد مهر، ايزد
 خورشيد و ايزد آسمان هستند و ايزدان هوم، بُرز، اردوي سوره اناهيتا و سوك (ايزد همكار ماه
 كه خواسته و سود مي بخشد) نيز جزو ياران او به شمار آمده اند. او پشتيبان فلزات است و فلزات
 نماد زميني او هستند. اوست كه در پايان جهان همه مردمان را با جاري كردن فلز گداخته اي
خواهد آزمود.
دشمن اصلي شهريور سَوْروَه Saurva (سَروَه / ساوول) است كه درواقع سَرديوِ «حكومت بد»
 و «ستمكاري» و «هرج و مرج» و «مستي» است.
 

در اوستا، از شهريور به عنوان كشور جاوداني اهورامزدا، سرزمين فناناپذير و بهشت برين نام
برده شده است و انسان بايد چنان زندگي كند كه پس از مرگ، شايسته اين مملكت شود. در انديشه
 زردشت، انسان به واسطه «انديشه نيك» است كه «راه راستي» را دنبال مي كند و به «كمال» و
 «بي مرگي» دست مي يابد و بدان وسيله به «شهرياري» مي رسد. بدين گونه است كه انسان
مي تواند در سرشت خدا سهيم باشد. در حقيقت، وظيفه ديني انسان اين است كه با منبع غايي يا
 آفريدگار يكي باشد.
در بند هفتم هفتن يشت كوچك آمده است: «... شهريور امشاسپند را ما مي ستاييم، فلز گداخته را
 ما مي ستاييم، رحم و مروت را كه غمخوار بيچارگان است ما مي ستاييم.» چون شهريور نگهبان
 فلزات است، از اين رو، او را دستگير فقرا و فرشته رحم و مروت نيز خوانده اند. يكي از
وظايف شهريور نيز شفاعت درويشان نزد هورمزد است. همچنين گفته شده شهريور آزرده و
 دلتنگ مي شود از كسي كه سيم و زر را بد بكار اندازد يا بگذارد كه زنگ بزند.
در كتاب پهلوي بُند هشتن آمده است كه هر گُلي از آنِ امشاسپندي است و «شاه اِسپَرغم» مختص
 شهريور است. همچنين در اين كتاب، درباره تن مردمان نيز آمده است: «اين نيز پيداست كه هر
 اندامِ مردمان از آنِ مينويي است؛ جان و هر روشنيِ با جان از آنِ هورمزد است. گوشت (از آنِ)
 بهمن، رگ و پي (از آنِ) ارديبهشت، استخوان (از آنِ شهريور)، مغز (از آنِ) سپندارمد، خون
 (از آنِ) خرداد و پشم و موي (از آنِ) امرداداند.» به اين ترتيب، استخوان هاي بدن متعلق به
شهريور است.
 
در كيهان شناسي ايرانيان، آسمان بلورين كه گيتي را چون دُري فرا گرفته است و بر زمين
 مسلط است، به شهريور، شهريار آرماني، آيينه آفتاب و سرور فلزات تعلق دارد. و از آنجا
كه آسمان و زمين به نوعي با هم جفت اند، پاسداران آنان، شهريور و سپندارمد نيز بيشتر
اوقات با هم مي آيند. دور نيست زردشت در آسمان بلورين و افراشته كه ارباب وار گرد زمين
را به منظور حفاظت فرا گرفته است، رابطه معقولي با اطاعت فرودستانه زمين مي ديده است.
 اما با وجود عظمت آسمان به عنوان نماد، از آنجا كه آسمان پديده اي غير ملموس و دور از دسترس
 بوده است، ناچار خصوصيت ديگر شهريور، بستگي او با فلز روي زمين، آدمي را با آفرينش
متعلق به او مربوط مي سازد. به اين ترتيب، شهريور با آسمان فلزي بالا گرفته، رود فلز مذاب
 و زره و سلاح رزمندگان (كه معقول است به شهريار نيرومند تعلق داشته باشد) مربوط است.
 اما در گات ها، انديشه هاي زردشت درباره شهريور بيشتر گرد مفهوم «شهرياري» يا «ملكوت»
 خداوند دور مي زند.
 
ظاهرا تصوري كه از اين ملكوت وجود دارد، هم شامل بهشت مي شود كه آن سوي آسمانِ پيدا
واقع است، و هم شهرياري خداوند را روي زمين در بر مي گيرد. لقب Vairya كه به شهريور
 مي دهند دلالت بر چيزي «مطلوب» يا «خواستني» مي كند. همان گونه كه مسيحيان مي گويند:
«ملكوت خداوند خواهد آمد»، زردشتيان نيز آرزومند گسترده شدن شهرياري خداوند بر روي
 زمين هستند.
 
اما شهريور امشاسپند نقش مهمي نيز در پايان جهان ايفا مي كند. هنگامي كه سوشيانس، موعود
 زردشتي، ظهور مي كند تا بدكاران را عقوبت كند و دينِ به را بگستراند، سپاهي بر مي انگيزد
 و به كارزار ديو اَشموغي (اَهلَموغي)، ديو بدعت، مي رود. آن ديو به بالا و پايين زمين مي دود
 و سرانجام در سوراخي فرو مي رود و شهريور امشاسپند بر اين سوراخ فلز گداخته مي ريزد و
 او را محبوس مي كند تا سرانجام به دوزخ افتد. با توجه به مفاهيمي كه شهريور امشاسپند در بر
 دارد و با توجه به نقشي كه در آفرينش و نيز در پايان جهان ايفا مي كند، مي توان به اهميت اين
 امشاسپند و در نتيجه اهميت جشن مربوط به آن پي برد. اما همان طور كه گفته شد، اين جشن به
 نوعي با آتش نيز پيوند خورده است. مي دانيم كه مهم ترين جشن آتش ميان ايرانيان جشن سده
 بوده است كه امروز نيز زردشتيان آن را به طور مفصل برگزار مي كنند. اما سده تنها جشن
 آتشي نيست كه در ميان ايرانيان رايج بوده است. ابوريحان بيروني جشن هاي مختلفي را به نام
 «آذرجشن» (= جشن آتش) ذكر مي كند كه نخستين آن جشن روز چهارم (روز شهريور) ماه
 شهريور بوده و «شهريورگان» ناميده مي شده است.
 
بيروني از قول زادُويه بن شاهُويه (مولف كتابي درباره مبدا جشن هاي ايراني) نقل مي كند كه
 مي گويد: «اين جشن، آذرجشن ناميده شده يعني جشن آتش هايي كه در خانه هاي مردم است.
زمان اين جشن در آغاز زمستان بوده، و رسم بر اين بود كه در درون خانه ها آتش هاي بزرگ
 بيفروزند و شوق بسياري در ستايش و پرستش خدا نشان دهند،‌ و مردم گردهم مي آمدند كه غذا
 درست كنند و به شادماني بپردازند. آنان بر اين باورند كه هدف از اين كار راندن سرما و ستروني
 زمستان است، و اين كه گرمايي كه آتش پخش مي كند،‌ اثر زيبانبخش همه آن چيزهايي را كه
 به گياهان در جهان آسيب مي رساند، دور مي كند. و روش آنان در اين مورد مانند روش مردي
 است كه با سپاهي گران براي نبرد با دشمن به راه مي افتد.»
 
در اين روايت تنها چيزي كه عجيب به نظر مي رسد،‌ زمان برگزاري اين جشن است كه آغاز
 زمستان گفته شده در حالي كه چهارم شهريور ماه در موسم گرماست. براي توجيه اين مطلب
، ايران شناس فقيد دانماركي آرتور كريستن سن تحقيقاتي كرده و نتيجه گرفته است كه يك جابه
 جايي تقويمي وجود داشته كه بر موعد آذرجشن اثر گذاشته است.
 |+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط نوا  | 
 |+| نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 4:15 قبل از ظهر  توسط نوا  | 
 
 |+| نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 4:12 قبل از ظهر  توسط نوا  | 
     
 
 |+| نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 4:4 قبل از ظهر  توسط نوا  | 

  

 |+| نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 3:46 قبل از ظهر  توسط نوا  | 
 
  بالا